آشفته حالی ...

الهی

این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی   ***   ای بدوش افکنده گیسو از تو دارم ، از تو دارم

این غرور عشق و مستی، خنده برغوغای هستی   ***   ای سیه چشم سیه مو از تو دارم ، از تو دارم

الهی ...

الهی!

از غافلانیم ... نه از کافرانیم ...

بال مناجات

در  حریـــم  قدسیت  بـــال  مناجــاتی    بده
گنبــــدت دل  می برد   وقت   مـــلاقاتی  بده

دستهایم  خالی  از  پیش است سوغاتی بده
من فقـــیرم  تکه نــــانی  بهر خیـــــراتی بده

پنـــجره  فولاد  تو  بیــــمار  را   آورده     است
تــو جوابــش را بـــده دکــترجوابـش کرده است

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد ...

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود، هم در غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

هر روز دلم در غم تو زارتر است

و ز من، دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام،غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

مولوی

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده،  پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

تو را به جان عزیزت بخواب

تو را به جان عزیزت بخواب عزیز دلم

ببین که حال دلم شد خراب عزیز دلم

نفس نفس نزن اینگونه ای همه نفسم

مکن تو مادر خود را عذاب عزیز دلم

تو رو به قبله شدی از عطش وَ میگردد

برای تو جگر آب،آب عزیز دلم

یااباعبدالله

امروزكمى هوائى اربابم
ازصبح دلم گرفته و بيتابم
تقويم بياوريد اى واى حسين
يک روزمانده است و من درخوابم ...

شمه‌ای از داستان عشق

شمه‌ای از داستان عشق شورانگیز ماست           این حکایتها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند

هیچ مژگان دراز و عشوه ی جادو نکرد                    آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده‌اند

ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست                       قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده‌اند

در سفالین کاسه ی رندان به خواری منگرید          کاین حریفان خدمت جام جهان‌بین کرده‌اند

نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران                    عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده‌اند

ساقیا دیوانه‌ای چون من کجا دربر کشد                      دختر رز را که نقد عقل کابین کرده‌اند

خاکیان بی‌بهره‌اند از جرعه ی کاس الکرام          این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده‌اند

شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست                این کرامت همره شهباز و شاهین کرده‌اند

قصه رفتن

کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالي تو 
دلم دوباره گرفته زبي‌خيالي تو
تو التماس نگاه کدام پنجره‌اي
که نقش بسته نگاهم به طرح قالي تو
شکوفه‌هاي نگاهم هميشه پژمرده است
بدون عشق و صميميت شمالي تو
به بام شهر، من امشب ستاره مي‌کارم
براي چشم گريزنده‌ي غزالي تو
هميشه مثل ستاره، بيا کنارم باش
دوباره قصه رفتن و جاي خالي تو

شاعر:سیده فاطمه میر عمادی

کمی به کارهایت فکر کن ...

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویشآمد و هنگام درو

...

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراقکه در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بودآدم آورد در ایـن دیـر خـراب آبادم
سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لب حوضبه هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوستچه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بـخت مـرا هیچ منجـم نشناخـتیا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشقهـردم آید غـمی از نو به مبارکبادم
می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاستکـه چـرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره‌ حافظ به سر زلف ز اشکور نه این سیـل دمادم ببـرد بنیادم

در غم دوری از یار

روزی که فلک از تو بریده است مرا ** کس با لب پر خنده ندیده است مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم ** من دانم و آنکه آفریده است مرا


حضرت حافظ