آشفته حالی ...
الهی
این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی *** ای بدوش افکنده گیسو از تو دارم ، از تو دارم
این غرور عشق و مستی، خنده برغوغای هستی *** ای سیه چشم سیه مو از تو دارم ، از تو دارم
الهی
این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی *** ای بدوش افکنده گیسو از تو دارم ، از تو دارم
این غرور عشق و مستی، خنده برغوغای هستی *** ای سیه چشم سیه مو از تو دارم ، از تو دارم
الهی!
از غافلانیم ... نه از کافرانیم ...
در حریـــم قدسیت بـــال مناجــاتی بده
گنبــــدت دل می برد وقت مـــلاقاتی بده
دستهایم خالی از پیش است سوغاتی بده
من فقـــیرم تکه نــــانی بهر خیـــــراتی
بده
پنـــجره فولاد تو بیــــمار را آورده است
تــو جوابــش را بـــده دکــترجوابـش کرده است
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود، هم در غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
هر روز دلم در غم تو زارتر است
و ز من، دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام،غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
مولوی
امروزكمى هوائى اربابم
ازصبح دلم گرفته و بيتابم
تقويم بياوريد اى واى حسين
يک روزمانده است و من درخوابم
...
شمهای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند
هیچ مژگان دراز و عشوه ی جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کردهاند
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند
در سفالین کاسه ی رندان به خواری منگرید کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند
نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کردهاند
ساقیا دیوانهای چون من کجا دربر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کردهاند
خاکیان بیبهرهاند از جرعه ی کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کردهاند
شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کردهاند
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویشآمد و هنگام درو
...
| فاش میگویم و از گفته خود دلشادم | بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم | |
| طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق | که در این دامگه حادثه چون افتادم | |
| من ملک بودم و فردوس برین جایم بود | آدم آورد در ایـن دیـر خـراب آبادم | |
| سایهی طوبی و دلجویی حور و لب حوض | به هوای سر کوی تو برفت از یادم | |
| نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست | چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم | |
| کوکب بـخت مـرا هیچ منجـم نشناخـت | یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم | |
| تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق | هـردم آید غـمی از نو به مبارکبادم | |
| میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست | کـه چـرا دل به جگرگوشه مردم دادم | |
| پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک | ور نه این سیـل دمادم ببـرد بنیادم |
روزی که فلک از تو بریده است مرا ** کس با لب پر خنده ندیده است مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم ** من دانم و آنکه آفریده است مرا
حضرت حافظ