آژیر خطر در قدس به صدا در آمد

به گزارش فارس، شبکه‌های خبری الجزیره و العربیه از انفجار دو موشک در قدس اشغالی خبر دادند و اعلام کردند که صدای آژیر خطر در این شهر به صدا درآمد.

برخی از رسانه های اسرائیلی از شنیده شدن صدای سه انفجار در شهر قدس اشغالی ناشی از حملات موشکی مقاومت فلسطین خبر دادند.

گردانهای القسام شاخه نظامی جنبش مقاومت اسلامی فلسطین «حماس» مسئولیت حمله موشکی به قدس اشغالی را بر عهده گرفت.

رسانه های اسرائیلی همچنین از اصابت موشک مقاومت فلسطین به نزدیکی شهر تل آویو خبر دادند. 

پیشتر نیز نیروهای مقاومت اسلامی با موشک دوربرد ساختمان کنست اسرائیل را در قدس اشغالی مورد هدف قرار دادند.

جنگنده‌های اسرائیلی از روز چهارشنبه حملات خود به نوار غزه را شروع کردند و تاکنون 25 فلسطینی شهید شده و بیش از 260 نفر مجروح شدند.

نیروهای مقاومت فلسطینی نیز در پاسخ به این حملات، صدها موشک به شهرک‌های اسرائیلی شلیک کردند.

منبع

نصرالله: شلیک موشک فجر-5 به تل‌آویو نشانگر صلابت و قدرت مقاومت است

«سید حسن نصرالله» دبیر کل حزب‌الله لبنان به مناسبت آغاز محرم‌الحرام طی سخنرانی گفت روز گذشته شاهد حمله وحشیانه اسرائیل علیه نوار غزه بودیم. این حمله با ترور «احمد الجعبری» آغاز شد و در پی آن تعداد دیگری را نیز به شهادت رساند و تعدادی را مجروح کرد.

وی در ادامه این سخنرانی گفت: به برادرانمان در فلسطین به دلیل شهادت این رهبر فلسطینی تسلیت و تبریک می‌گوییم.

برای خواندن متن کامل خبر به ادامه ی مطلب بروید.

منبع


ادامه نوشته

آخرین جزئیات از حمله اسرائیل به غزه

فارس به نقل از شبکه خبری المنار لبنان نوشت: اسرائیل بامداد امروز نیز حمله هوایی به نوار غزه را از سرگرفت.

العربیه نیز از حمله مجدد اسرائیل به شهر غزه خبر داد.
حمله رژیم صهیونیستی به نوار غزه همچنان ادامه دارد و در دور جدید حملات این رژیم ۸ نفر در بیت لاهیا در شمال نوار غزه زخمی شدند.

متن کامل خبر در ادامه ی مطلب

منبع

ادامه نوشته

نظرمقام معظم رهبری درباره ی ویژگی های مجالس عزاداری در ماه محرم

در مجلس عزاداری ماه محرم ، این سه ویژگی باید وجود داشته باشد:
۱- عاطفه را نسبت به حسین بن علی و خاندان پیغمبر علیهم صلوه الله ، بیش تر کند.علقه و رابطه و پیوند عاطفی را باید مستحکم تر سازد.
۲- نسبت به حادثه عاشورا، باید دید روشن و واضحی به مستمع بدهد.
۳- نسبت به معارف دین، هم ایجاد معرفت و هم ایجاد ایمان – ولو به نحو کمی- کند. 

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده،  پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

تو را به جان عزیزت بخواب

تو را به جان عزیزت بخواب عزیز دلم

ببین که حال دلم شد خراب عزیز دلم

نفس نفس نزن اینگونه ای همه نفسم

مکن تو مادر خود را عذاب عزیز دلم

تو رو به قبله شدی از عطش وَ میگردد

برای تو جگر آب،آب عزیز دلم

یااباعبدالله

امروزكمى هوائى اربابم
ازصبح دلم گرفته و بيتابم
تقويم بياوريد اى واى حسين
يک روزمانده است و من درخوابم ...

زینب و کربلا

وقتی اسرا را از کنار قتلگاه عبور دادند تا ببرند کوفه، زینب پیاده شد.
آمد کنار جسد بدون سر برادرش.
همه نگاه میکردند ببینند این خواهر چطور میخواهد بشکند.
زینب دستش را برد،
و کمی بلند کرد،
و گفت:خدایا این قربانی کوچک را از ما قبول کن!

صدای شکسته شدن تماشاگران می‌آمد
یکی یکی

بسیج ...

زمان بازرگان به ما بر چسب چریک زدند ،
زمان بنی صدر هم برچسب منافق!
 الان هم بر چسپ خشک مقدسی و تحجر؟

 هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتیم ،برچسب بارنمان کردند.

حالا روزی ده برچسب دشت می کنیم ،
اما بسیجیان دلسرد نباشید حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند.

شهداشرمنده ایم ...

خوشا آنان که با عزت ز گیتی بساط خویش برچیدند و رفتند
ز کالاهای این آشفته بازار محبت را پسندیدند و رفتند...
خوشا آنان که از پیمانه دوست، شراب عشق نوشیدند و رفتند
خوشا آنان که با ایمان و اخلاص حریم دوست بوسیدند و رفتند...
خوشا آنان که در راه عدالت به خون خویش غلطیدند و رفتند
خوشا آنان که بار دوستی را کشیدند و نرنجیدند و رفتند...

حسینی شدن ...

بانوی نور...
شرمنده ايم...
كه بهای حسينی شدن ما  ، بی حسين شدن تو بود...

و شرمنده تر آن كه ، تو بی حسين شدی و ما حسينی نشديم...

شمه‌ای از داستان عشق

شمه‌ای از داستان عشق شورانگیز ماست           این حکایتها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند

هیچ مژگان دراز و عشوه ی جادو نکرد                    آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده‌اند

ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست                       قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده‌اند

در سفالین کاسه ی رندان به خواری منگرید          کاین حریفان خدمت جام جهان‌بین کرده‌اند

نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران                    عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده‌اند

ساقیا دیوانه‌ای چون من کجا دربر کشد                      دختر رز را که نقد عقل کابین کرده‌اند

خاکیان بی‌بهره‌اند از جرعه ی کاس الکرام          این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده‌اند

شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست                این کرامت همره شهباز و شاهین کرده‌اند

قصه رفتن

کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالي تو 
دلم دوباره گرفته زبي‌خيالي تو
تو التماس نگاه کدام پنجره‌اي
که نقش بسته نگاهم به طرح قالي تو
شکوفه‌هاي نگاهم هميشه پژمرده است
بدون عشق و صميميت شمالي تو
به بام شهر، من امشب ستاره مي‌کارم
براي چشم گريزنده‌ي غزالي تو
هميشه مثل ستاره، بيا کنارم باش
دوباره قصه رفتن و جاي خالي تو

شاعر:سیده فاطمه میر عمادی

کمی به کارهایت فکر کن ...

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویشآمد و هنگام درو

...

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراقکه در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بودآدم آورد در ایـن دیـر خـراب آبادم
سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لب حوضبه هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوستچه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بـخت مـرا هیچ منجـم نشناخـتیا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشقهـردم آید غـمی از نو به مبارکبادم
می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاستکـه چـرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره‌ حافظ به سر زلف ز اشکور نه این سیـل دمادم ببـرد بنیادم

بسم رب المهدی

 

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ

السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍوَلِيّاً وَحافِظاً

وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى

            تُسْكِنَهُ َرْضَكَ طَوْعاًوَتُمَتِّعَهُ فيهاطَويلا

التماس دعا

عصر یک جمعۀ دلگیر ...

عصر یک جمعۀ دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی، آجرک الله! عزیز دو جهان یوسف در چاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پر پرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارۀ دلدادۀ دلسوخته ارباب ندارد…تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی

گریه کن، گریه و خون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضۀ مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است، ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنۀ یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که « الشّمرُ …» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند …» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی … تو کجایی

شهادت ...

ما وارث انبیا هستیم و ما از مرگ نمی ترسیم

که مرگ ما شهادت ماست

و شهادت حیات عندالرب

عقلهای مهجور و آینه های قبراندود فطرت بشر غربی چگونه خواهد توانست که معنای حیات عندالرب را دریابد

ای وجدانهای نیم خفته، چشم بیداری بگشایید؛ و ای بیداران، گوش فرا دهید

ماییم که بار تاریخ را بر دوش گرفته ایم تا جهان را به سرنوشت خویش برسانیم...


شهید مرتضی آوینی

ضعف و ترس..

شیطان حکومت خویش را بر "ضعف ها و ترس ها و عادات" ما بنا کرده است
و تو اگر نترسی و از عادات مذموم خویش دست برداری 
و ضعف خویش را با کمال خلیفة اللهی جبران کنی
دیگر شیاطین را بر تو تسلطی نیست...

سید مرتضی آوینی

شاید این رسم از کربلا شروع شده باشد ...

شاید این رسم از کربلا شروع شده باشد. آن جا که پدری بر بالین پسرش عزاداری می کند. آن جا که مادری کنار گهوارۀ خالی فرزندش، مرثیه سرایی می کند. آن جا که خواهری بر بالین برادری....
شاید این رسم از کربلا شروع شده باشد و حالا بعد از پنجاه و سه سال از آن زمان، «محمد بن علی»، به فرزندش «جعفر» وصیت می کند که پس از شهادتش، به مدت ده سال در مراسم حج و در سرزمین منا برای او عزاداری کنند...
بعد از کربلا، خبلی چیزها رسم شد! اما دفن شبانه و مظلومانه، قبل از کربلا هم بوده! رسم اهالی بنی هاشم انگار غریب بودن و غریب وار زیستن و غریب وار رفتن است و حالا بقیع باید پذیرای پنجمین خورشید آسمان امامت باشد...
بعد از کربلا خیلی چیزها رسم شد! مثلا گرفتن مجلس توهین و تمسخر ! مثلا برپایی مجلس گناه در حضور پاک ترین بندگان خدا . مثلا...
حالا پس از سال ها که از ماجرای مجلس یزید در شام می گذرد، هشام، مقتدرترین خلیفۀ اموی، کارش به جایی رسیده که پنجمین امام بزرگوار شیعیان را به مرکز خلافت احضار می کند و پس از آن که سه روز او را معطل کرده، اجازۀ ورود به امام نمی دهد. روز چهارم به درباریانش دستور می دهد هنگام ورود «محمدبن علی» به او ناسزا بگویند و او را سرزنش کنند.
و بالاخره همین هشام بن عبدالملک است که ولیدبن یزید را مجبور می کند «محمدبن علی» را مسموم کند؛ با زهر....
اصلا شهادت و مظلومیت فرزندان علی که قبل و بعد کربلا ندارد! قبل از کربلا با شمشیر و زهر شهید می کردند. بعد از کربلا هم زهر بوده که عامل شهادت می شده!
...و کربلا را بگذار کنار! آن جا که هم تیر بوده...هم شمشیر...هم نیزه....هم سنگ...هم....عطش!

در غم دوری از یار

روزی که فلک از تو بریده است مرا ** کس با لب پر خنده ندیده است مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم ** من دانم و آنکه آفریده است مرا


حضرت حافظ