وقتی اسرا را از کنار قتلگاه عبور دادند تا ببرند کوفه، زینب پیاده شد.
آمد کنار جسد بدون سر برادرش.
همه نگاه میکردند ببینند این خواهر چطور میخواهد بشکند.
زینب دستش را برد،
و کمی بلند کرد،
و گفت:خدایا این قربانی کوچک را از ما قبول کن!

صدای شکسته شدن تماشاگران می‌آمد
یکی یکی