حسن رحيم پور ازغدي: مي خواهند كمكم «ماتيك» به لب انقلاب بمالند
حسن رحيم پور ازغدي:
مي خواهند كمكم «ماتيك» به لب انقلاب بمالند
اشاره: آنچه در پي ميآيد بخشهايي از سخنراني مبسوط و پرنكته محقق ارجمند “حسن رحيمپور ازغدي” است كه در جمع برخي تشكلهاي دانشجويي سراسر كشور و نيز عدهاي از زندانيان سياسي در موزه عبرت ايران ايراد شده است:
هنگامي كه شهيد رجائي به عنوان رئيسجمهور به سازمان ملل در نيويورك رفت، در مصاحبهاي مطبوعاتي، خبرنگاران به ايشان گفتند: “شما بنيادگرا هستيد، حقوق بشر را در ايران نقض كردهايد، بعضي از سران رژيم قبل را اعدام كرديد، انقلاب ايران مروج تروريسم بينالمللي شده...“ و از اين حرفها. مرحوم رجائي به جاي اينكه جواب بدهد، جورابهايش را در آورد و پاهايش را جلوي دوربينهاي تلويزيوني گرفت و گفت: “آن حقوق بشري كه شما از آن حرف ميزنيد، ردش كف پاهاي من معلوم است. شلاقهايي كه كف پاهاي من خورده، با آموزش امريكاييها و انگليسيها و اسرائيليها بوده و شكنجهگران ايراني حكومت تحت حمايت شما، اجرا كردند.“ و هيچ جواب ديگري نداد. بعد كه ايشان برگشت، در بعضي از مطبوعات و محافل ميگفتند كه رجائي آدم پاكي است، آدم خوبيست، اما قشري و امل و بيسواد و عوام است و عرف ديپلماتيك سرش نميشود. اين آدم، آبروي ما را برد. مرد حسابي! مگر آدم جلوي دوربينهاي تلويزيوني جورابش را بيرون ميآورد؟ آبروي ما را پيش روشنفكرها و رسانههاي غرب بردند، ديگر آبرويي برايمان نماند! به جاي اينكه هرجا ميرود به او افتخار كنيم، اين جوري آبروي ما را ميبرد. بنيصدر به شهيد رجائي ميگفت: خشك سر!
اين وضعيت، اكنون گذشته است.
نسل ما كه بين آن نسل و نسل شماست، سنش اقتضا نميكند كه افتخار شلاق خوردن در اينجا را داشته باشد و چه خوب! چون معلوم نبود كه اگر ميخورديم، چه ميكرديم! ولي اين را يادم هست كه نسل ما، به كساني كه چريك ميشدند و در راه آرمانهاي خود شلاق ميخوردند و شكنجه يا در به در ميشدند و زير شلاق، خدا را صدا ميزدند و با ياد خدا ميتوانستند شكنجه و اهانت را تحمل كنند، واقعاً با افتخار و غبطه نگاه ميكردند.
فقط يك چيز است كه ميتواند در چنين شرايطي به انسان صبر و تحمل بدهد و به داد انسان برسد و آن ايمان به غيب است. در اين جور جاها ديگر شعارهاي سياسي و پزهاي چپ و راست و فيگور و ژستهاي انقلابي و سخنراني و دكلمه و انشا به درد نميخورد، چون اينها مال وقتي است كه بقيه هم هستند. زير بمباران شيميايي و آتش و تركش كه بچههاي سالم، ديگر نيستند و همه با استخوانهاي شكسته و شكمهاي دريده و دست و پاهاي شكسته افتادهاند، يكي آنجا ناله ميكند، پنج تا اينجا شهيد شدهاند و همه جا دود و باروت و آتش است، ديگر نه مارش به درد ميخورد نه سخنراني، نه هيچ چيز ديگري و فقط انسان ميماند و آنچه كه از قبل براي خودش فراهم كرده و در او ريشه دارد و دروني شده است. آنجا شعار و ريا و تظاهر نيست و فقط جاي عقايد خالص و صميمي است. اولين بار كه من در عمليات خيبر در سال 62 مجروح شدم، تا يك ربع هرچه فكر ميكردم آيهاي از قرآن يادم نميآمد.
با خودم گفتم: “چقدر لقلقه زبان با آنچه كه در لحظه مرگ و زماني كه بايد چشم در چشم مرگ بدوزي و فقط تو ماندهاي و او، فرق دارد.“ اين امام بود كه به همه مبارزان فهماند كه اگر ميخواهيد مجاهد درستي باشيد، بايد ايمان به غيب را در باور و دل خود درست كنيد، والا با تندروي و وراجي حل نميشود، چون در آن لحظه، فقط تو ميماني و آنچه كه حقيقتاً به آن ايمان داري. وقتي تو ميماني و جلاد، فقط اين باور است كه به تو قدرت ميدهد و باقي قدرتها تبخير ميشوند و از بين ميروند. در خاطرات يكي از دوستان خواندم كه نوشته بود ما در زندان به كمونيستها ميگفتيم كاميونيست. علتش هم اين بود كه بهمحض اينكه شكنجه شروع ميشد، كمونيستها كاميون كاميون لو ميدادند! يعني كساني كه به غيب و آخرت و امام حسين(ع) عقيده نداشتند و بحث خلق و زحمتكشان و اين مسائل را پيش ميكشيدند، وقتي در مقابل شكنجهگر قرار ميگرفتند، ميديدند كه ديگر نه خلقي باقي مانده و نه از زحمتكشان خبري هست. تازه اگر هم مردم باشند، به دردش نميخورند و تازه اين خلق گاهي آدم هم ميگيرد و تحويل پليس ميدهد؛ به همين دليل بود كه وقتي شلاق ميخورد و شكنجه ميشد، كاميون كاميون از همفكرهاي خودش را لو ميداد.
من نميخواهم بگويم هر كسي كه مذهبي نبوده، اين طور بوده. در ميان آنها هم معدودي بودند كه آدمهاي قويتري بودند و مقاومت ميكردند، ولي معتقدم اگر در احوالات اينها دقت كنيد، اينها هم كمونيست فلسفي، يعني ماترياليست افراطي نبودند، چون مقاومت و حماسه بدون معنويت ممكن نيست و بايد به نوعي معنويت مطرح باشد. به نظر من اينها بيشتر سوسياليست سياسي و اقتصادي بودند نه كمونيست فلسفي. يكي از اين افراد خسرو گلسرخي است كه تنديس او در يكي از اين سلولها هست. او يكي از كساني بود كه رژيم به عنوان نماينده كمونيسم مطرحش كرد، ولي او در دادگاهش كه بخشهايي ازآن از تلويزيون پخش شد، صحبتهايش را با نام علي(ع) و حسين(ع) شروع ميكند. ميگفتند كه تا لحظه اعدام هم تزلزلي نشان نداد و پاي حرفش ايستاد. او نام ماركس و لنين را نياورد و با نام علي(ع) آغاز كرد، منتهي از سوسياليسم علوي و اين جور چيزها بحث كرد. او هم ميبيند كه اگر بخواهد از مقاومت و سلحشوري سخن بگويد، باز بايد زلفش را به دين و به اسلام و تشيع و علي(ع) و حسين(ع) و كربلا گره بزند، والا مُردنش توجيهي ندارد.
يك آدم ملحد، به خاطر چه چيزي بايد خودش را به كشتن بدهد؟ چون اساساً ماترياليسم و كمونيسم، از نظر فلسفي بين انسان و حيوان تمايزي قائل نيست؛ بنابراين آدمي كه از نظر فلسفي معتقد به اين مكاتب است، دليلي براي فدا كردن خود براي مردم نميبيند، مگر بر اساس احساسات. احساسات هم تا حدي به انسان انرژي ميدهد و وقتي قضيه جدي ميشود، احساسات هم نميتواند كاري بكند.... از مجاهد كبير شهيد نواب صفوي كه پدر مبارزه جهادي، نه تنها در ايران كه در خاورميانه است، بايد ياد كرد. من در جايي خواندم كه ياسر عرفات در زماني كه چريك و مجاهد بود ميگفت: “من در مصر دانشجو بودم و شهيد نواب صفوي به آنجا آمد و در دانشگاه قاهره عليه صهيونيسم صحبت كرد. بعد از سخنراني، نزد او رفتم. از من پرسيد: اهل كجايي؟ گفتم: فلسطيني هستم. گفت: اينجا چه ميكني؟ گفتم: آمدهام درس بخوانم. پرسيد: الان وظيفه تو درس خواندن است؟ الان وظيفه تو جهاد است. “ اساساً آتش مبارزه جهادي در دهههاي نزديك به كودتاي 28 مرداد را در ايران و خاورميانه، شهداي فدائيان اسلام و مؤتلفه، حزب ملل اسلامي، حزبالله و بچههاي مسلمان مجاهدين و علما و روحانيوني كه در اينجا شكنجه شدند، روشن كردند و هيچ زباني قدرت تشكر از آنها را ندارد. در اينجا ذكر نكتهاي را لازم ميدانم. من از افرادي چون گلسرخي نام بردم. اينها كساني بودند كه مايههاي مذهبي داشتند و عدالتخواه بودند، منتهي درست تربيت نشده بودند و سواد ديني درستي هم نداشتند و اسلام انقلابي را نميشناختند.
اسلامي هم كه در جامعه ميديدند، يك اسلام سازشكار تفكيك شده از سياست و توجيهگر ظلم بود. اين را نميتوانستند تحمل كنند و در عين حال تحت تأثير ماركسيستها و شستشوي مغزي آنها بودند، مضافاً بر اينكه در آن دوره مثل حالا نبود، بلكه دوران فقر فكري ديني بود، يعني 50 تا كتاب خوب اسلامي وجود نداشت كه يك جوان بتواند بخواند و جواب سؤوالاتش را پيدا كند. شما نسبت به آن دوره داريد در وفور نعمت به سر ميبريد. آن دوره، دوره انزواي اسلام بود. خيلي از اينها نميخواستند ضد خدا باشند، ولي توي گردباد گير ميافتادند.
من اينها را بيشتر قرباني و مستضعف فكري ميدانم تا ملحد و بيدين. مباني ديني اينها ضعيف بود. بديهي است وقتي اسلام دين تخدير و ساكت در برابر ظلم جلوه ميكرد، يك روح مبارز كه دنبال محملي براي عدالتخواهي ميگشت، زير علم كمونيسم و گروههاي چپ ميرفت كه در آن زمان بسيار فعال بودند، وگرنه براي خيليها ماديگري اصالت نداشت، بلكه مبارزه و مبارز بودن مهم بود. الان در دنيا، ليبراليسم دارد جنايت ميكند وكمونيسم همانگونه كه لايقش بود، به قبرستان تاريخ فرستاده شد، چون ماركسيسم بزرگترين اهانت به انسان بود. امروز اسلام تبديل به پرچم مبارزه سياسي در دنيا شده است، حتي در ميان ملتهاي آمريكاي لاتين! حالا ديگر چپ ارتدوكسي كمونيستي در دنيا وجود ندارد و هر كسي كه ميخواهد درباره عدالت و مبارزه با استعمار صحبت كند، به يك شكلي زلفش را به زلف امام گره ميزند، درست همان حالتي كه يك وقتي در دانشگاههاي ما بود كه حتي وقتي يك بچه مسلمان هم ميخواست مبارز باشد، بايد ماركسيست ميشد و يا اداي ماكسيستها را در ميآورد. اسلام امروز آن وضع را پيدا كرده و حتي جنبشهاي چپ امريكاي لاتين در حال حاضر متحد اصلي خود را ايران و اسلام ميدانند. ... عدالتخواهي بدون ايمان و بدون معنويت، نه دوام دارد و نه معنا و اگر هم پا بگيرد، بعداً منحرف ميشود، كما اينكه ما كساني را داشتيم كه با شعار آزادي، مردم و انقلاب به صحنه آمدند و بعد حاضر شدند همه چيز را بفروشند، ولي شكنجهها و آزارها روي مبارزين مسلمان تأثيري نگذاشت، چون تحت تأثير روح عاشورايي و حسيني حركت كرده بودند. ممكن بود عدهاي از رده خارج شوند، ولي عده ديگري جاي آنها را پر ميكردند. بهرغم شكنجهها، فشارها و ارعابها، روح مبارزه و جهاد و حتي چريك شدن در بچهها خيلي قوي بود. براي اينكه شما نسل سوم، اوضاع و شرايط آن زمان را بهتر درك كنيد، خاطرهاي را برايتان نقل ميكنم. سال 56 من 13، 14 سال داشتم و به يك جلسه تفسير قرآن و نهجالبلاغه و كتابخواني ميرفتم. عدهاي از بچهها بوديم كه دور هم جمع ميشديم و كتاب ميخوانديم و پيرها و بزرگترهاي جلسه، نهايتاً 20 ، 21 سال سن داشتند.
با اينكه ما هيچ كاره بوديم و جلسه ما واقعاً طوري نبود كه حساسيت خاصي را برانگيزد، اما اوضاع به شكلي بود كه آن دونفر كه بزرگتر بودند ميگفتند اگر ساواك ما را بگيرد، شكنجه ميكند، براي همين بهتر است از حالا تمرين كنيم كه اگر كتك خورديم و شكنجه شديم، بقيه را لو ندهيم! اين فضايي بود كه آزادي حقوق بشر آقايان به وجود آورده بود!! دو سه باري را يادم هست كه يكي از آن دو نفر نشستند و ديگري با شلاق به كف پاي او زد كه به اصطلاح تمرين مقاومت كنند! يك بار هم يادم هست كه گفتند شكنجهگرها، آتش سيگارشان را روي تن كساني كه دستگير ميكنند، خاموش ميكنند و اين كار را تمرين كردند. يادم نيست كه من آن كسي بودم كه سيگار را روي تنم خاموش كردند يا كسي بودم كه خودم اين كار را كردم (باخنده)، اما يادم هست كه چنين جو و فضاي پر از ترس و ارعابي بر چنين جلساتي حاكم بود، يعني نسل بعدي، ولو هيچ كاره هم بود، داشت خودش را براي كتك خوردن آماده ميكرد. اين همه زحمتي كه قبل از انقلاب كشيده شد، به اعتقاد من قابل مقايسه با فداكاريها و رشدي كه بعد از پيروزي انقلاب، بخصوص در صحنههاي جنگ و بخصوص از لحاظ كميت حاصل شد، نيست.
هيچ كس نفهميد كه بچههاي ما در طول 8 سال جنگ چه جانفشانيهايي كردند و قدر و ارزش آن همه فداكاري و ايثار، حتي براي كساني كه در خود منطقه هم بودند، معلوم نشد و اين، مظلوميتي مضاعف براي اين نسل و اين بچههاست. يادم هست در آن جلسه قرآني كه عرض كردم، معلم قرآنمان كه چند سال بعد مرحوم شد، ميگفت: “از همين حالا رابطهتان را با خدا محكم كنيد، وگرنه مثل وحيد افراخته ميشويد! “ وحيد افراخته از همان بچه مذهبيهايي بود كه دين را درست نفهميد و بعد ماركسيست شد و وقتي او را به اينجا آوردند، دهها نفر را لو داد و به شكنجه و زندان گرفتار كرد و آخر سر هم به پاداش خوش خدمتيهاي فراوانش، اعدام شد! بعد براي ما مثال ميزد كه ببينيد آيتالله سعيدي چگونه تحمل كرده و امثال وحيد افراخته، چطور همه را لو دادهاند.
به هرحال عدهاي مقاومت كردند، عدهاي خيانت كردند و عدهاي هم عافيت طلبي كردند و محصولش اين است كه از زير امواج خون و فشار و زندان و شكنجه و ارعاب، اين انقلاب، سر برآورد و موفق شد و امروز دارد در سرنوشت دنيا نقش مؤثر بازي ميكند و همان انگليسيها و امريكاييهايي كه روزگاري در اينجا آقايي ميكردند، دارند ميگويند كه اين انقلاب در سرنوشت منطقه و ملل اسلامي و حتي جهان، تأثيرگذار است. همه دنيا تحت كنترل اينهاست و خودشان ميگويند تمام جنبشهايي كه در افغانستان و هند تا فلسطين برپا ميشوند، زير سر انقلاب اسلامي ايران است.
اين بخش است كه مسؤوليت آن به ما و شما، يعني نسل دوم و سوم انقلاب مربوط ميشود. بعضي از كالبد شكافان جنبشهاي فراموش شده و انقلابهاي قديمي زهوار در رفته در غرب، تفسيري دارند كه ظاهر آن گزارشگونه و باطنش در واقع مأيوسكننده و خط دهنده است. آنها درباره “دوران بازنشستگي انقلابها “ صحبت ميكنند. كتابهايي مثل كتاب بيل كلينتون و امثال اينها كه به نظر من به سفارش رسمي “سيا“ نوشته ميشوند. در اين كتابها درباره انقلابهاي انگليس و امريكا و روسيه بحث ميكنند - كه به نظر من اينها اساساً انقلاب نبودهاند. در آنجا بحث ميكنند كه وقتي يك جنبش انقلابي با حركت تودههاي مردم به نتيجه ميرسد، اين “تقدير انقلابها“ ست كه اول مقاومت ميكنند، مدتي با فداكاري و جانفشاني در راه استقرار ميكوشند و پس از استقرار بهتدريج به فكر دفاع از منافع مستقر شده خودشان ميافتند، با اوضاع كنار ميآيند و “جمهوري فضيلت“ و “جمهوري تقوا“ بهتدريج تبديل به “جمهوري لذت“ و “جمهوري سود محور“ ميشود.
ملاحظه ميكنيد كه ظاهر قضيه، نوعي گزارش دادن است، اما در واقع دارد فكري را القا ميكند. اگر بخواهيم مسأله را بازتر كنيم، معني آن اين ميشود كه انقلابها را نبايد “نفي“ كرد، بلكه بايد “پشت و رو“ كرد. انقلابهايي را كه محكم وارد صحنه ميشوند و پايگاه محكم مردمي و ايدئولوژي محكمي دارند، نميشود نفي كرد، بلكه سعي ميكنيم آنها را پشت و رو كنيم و اسمشان را هم ميگذاريم: “سرعقل آمدن انقلابها“، “دور بازگشت و ارتجاع“ كه در آن، ابتدا لذتهاي ناموجه به شكل مخفيانه و بهتدريج به شكليآشكار صورت ميگيرند و كمكم ملاحظات شرافتمندانه، سخت كوشانه و سختكيشانه، تبديل به گشادبازي و توجيهگري ميشود. معيارهاي انقلاب به عنوان “اشياء موزهاي“ حذف ميشوند؛ برچسبهايي چون “احساساتي بودن شعارهاي انقلابي“ بر ارزشهاي انقلاب زده و اين ارزشها تحقير و به انزوا كشيده ميشوند. بهتدريج چنين مطرح ميشود كه اين شعارها و آرمانها، قشريگري هستند و به اندازه كافي كارشناسي نشدهاند و محصول هيجان بودهاند. بعدها كمكم ميگويند اينها ناشي از عوامزدگي يا عوامفريبي بودهاند و بهتدريج شروع ميكنند به تغيير دادن شعارهاي انقلاب و اينكه اينها اساساً ارزش اين همه هزينه را داشتهاند يا نه؟ آيا روشهايمان درست بودهاند يا نه؟ آيا راهي را كه آمدهايم، درست بوده؟ و بعد تحت عنوان “نقد روشها“ و “ارزيابي ديدگاهها“، ليست بلندبالايي از سياهيها و بديها را در مقابل چشمهاي شما ميگذارند و جمعبندي مسائل اين ميشود كه تمام شهادتها و جهادها، زيادهروي و غلط زيادي بوده و اساساً لازم نبوده است كه ما لقمه را از پشت سر به دهان بگذاريم! خلاصه اينكه ما بچه بوديم و نفهميديم چه كرديم! به اين ترتيب ميخواهند يك تاريخ درخشان و يك گذشته پر افتخار را ملكوك كنند تا توجيه درستي براي خيانتها و انحرافات خود دست و پا كنند. گذشته سرخ را انكار كنند تا آينده زرد را توجيه كنند و بگويند در گذشته خبري نبوده است تا بتوانند در آينده، برنامههايشان را اجرا كنند.
تاريخ معطر مجاهدين را تبديل كنند به تاريخ گنديده و متعفني كه نسلهاي بعد، بينيشان را بگيرند و از كنار اين تاريخ، عبور كنند. به اين ترتيب كمكم لباس رزم را از تن انقلابيون بيرون ميآورند و شلوار تنگ و لباس بزم به تن انقلابها ميكنند و ماتيك به لب انقلابها ميمالند و او را در وسط ميدان وادار به رقصيدن ميكنند و به تماشاچيها بليط ميفروشند و پول ميگيرند! به اين ترتيب حماسهها بهتدريج تبديل به كمدي ميشوند و كمديها ميشوند حماسه، قهرمانها ميشوند احمق و احمقها و فاسدها ميشوند قهرمان! قهرمانهاي نسلها عوض ميشوند و همه به فكر تحكيم موقعيت خودشان ميافتند. كساني كه به فكر تغيير ايدهها و اوضاع ميافتند، با عناويني چون “بيمار“، “آنورمال“ و “ناهنجار“ طرد ميشوند و به نام “حفظ تعادل“، ميخواهند راههاي طي شده را برگردند. اين حرفها را كساني ميزنند كه با انقلابها به شيوههاي “جامعه شناسانه“ روبهرو شدهاند و بسياري از انقلابها را به زمين زدهاند.
اينها ميگويند انقلابها را بايد با نيروي خودشان به زمين زد. اين نكته را يادآور شوم كه ما نميخواهيم از تندرويها دفاع كنيم و بگوييم هر كاري كه انقلابيون كردند، صحيح بوده و يا آدمهاي افراطي نداشتيم. داشتيم و هنوز هم داريم. بعد از انقلاب خيلي جاها اول تير زدند، بعد ايست دادند! اينها را هم داشتيم، ولي “تعديل مسير“ يك چيز است “تغيير مسير“ چيز ديگري. اصول انقلاب را با تفاسيري چون: “اين اصول انتزاعي هستند.”، “سختگيرانه و راديكاليسم سطحي هستند.” و يا با اين بهانه كه: “شعارهاي انقلاب، مبهم و كلي و كشدار هستند”، اين اصول را در معرض “سلاخيهاي هرمنوتيك” و انواع و اقسام تفاسير و تحليلها قرار ميدهند و عشق به اشرافيت و ارزشهاي اشرافي و تلاش براي تحكيم قدرتهاي طبقاتي و فاميلي و توجيه ستمها را رواج ميدهند تا جاي اصول اساسي انقلابها را بگيرند. نامها عوض ميشوند، ولي كارها همچنان به شيوه قبل ادامه پيدا ميكنند و نمايشنامه “ضد انقلاب“ روي سن انقلاب “بازسازي“ و اجرا ميشود. احساسات و شعارها و رفتارها و افكار پيشين تجديد ميشوند.
اينها پيشنهادات دشمنان انقلاب هستند كه به عنوان “ضرورتهاي زمانه“ مطرح ميشوند و گفته ميشود كه شعارهاي اول انقلاب، حكم يك آپانديس را دارند كه بايد برداشته شوند و كمكم مطالبه بديهيترين حقوق ملت، با برچسب “بنيادگرايي“، بدنام ميشود! و در چنين دوراني از اسلام بود كه عاشورا كليد خورد و درست در چنين وضعيتي بود كه حضرت اباعبدالله(ع) پروژه عاشورا را شروع و اجرا كردند. البته غربيها به اين “عقبگرد“ انقلابها ميگويند “رفرم“، يعني پيچيدن مفاهيم ضد انقلاب در زرورق انقلاب، تحت پوشش “مهار راديكاليسم“، تحت پوشش “اعتدال“؛ و هميشه هم همينطوري بوده. هميشه يك عده افراطي نادان مثل گروههاي چپ جلو ميافتادند و كاسه داغتر از آش ميشدند و فضا را خراب ميكردند، بعد سازشكارها در پوشش “اصلاحطلب“ و “مصلح“ از راه ميرسيدند و با شعارهاي “عقلانيت“ و “روشها بايد علمي باشند“ و “بايد ميانهرو باشيم“ و شعارهايي از اين دست، جامعه را به شرايط قبل از جنبش برميگردانند و ميگويند كل مسير را اشتباه آمدهايم و شعارهايمان را بايد عوض كنيم و راه را بايد بهكلي برگرديم و تفسير ديگري از انقلاب بدهيم كه با منافع دشمن، سازگار باشد. حالا فعلاً برميگرديم تا بعداً قدمها را شمردهتر و واقعبينانهتر برداريم، قدمهايي كه ديگر هرگز برداشته نخواهند شد، نه شمرده، نه غير شمرده! اين كارنامه جنبشهاي بشري ايدئولوژيك غرب و شرق بوده و اين حرفها در مورد انقلابهاي ديگر تحقق پيدا كردهاند. كاري كه ماركسيسم با تودههاي روس كرد، كاري كه پيوريتانيسم با مردم انگليس كرد، كاري كه ژاكوبنيسم با مردم فرانسه كرد. اينها اين بلاها سرشان آمده، مضافاً بر اينكه بعضي از شعارهايشان از همان ابتدا هم غلط بودهاند. اين همان تجربه مكرري است كه بهتدريج عقلاي فاسد يا عقلاي احمق سر ميرسند و ميگويند: “ما تا كي بايد خودمان را با آرمانها منطبق كنيم؟ وقت آن است كه آرمانها كمي خودشان را با ما منطبق كنند، يك كمي هم از آن طرف امتياز بدهند. مگر شعارها منزل بوده؟ مگر اينها شعائر مقدس ديني است كه نبايد يك كلمه كم و زيادشان كرد؟ “ اينها كلماتي هستند كه در مقالههايشان نوشتند و نويسندههايشان الان هم هستند. اينها گفتند: “آيا اساساً خود خدا هم به اين هزينهها راضي است؟ اينها تكليف ما لايطاق نيستند؟ مگر ما وكيل همه عالم هستيم؟ “ امام جملهاي داشتند كه: “تا ظلم هست، مبارزه هم هست و هرجا كه مبارزه هست، ما هم هستيم.“ در مورد اين جمله امام، اولاً به روي خودشان نياوردند كه امام اين را گفتهاند. گفتند بنيادگراها و افراطيون اين حرفها را ميزنند و بايد به اين سؤال جواب بدهند كه وقتي ميگوئيد هرجا ظلم هست و هرجا مبارزه هست، ما هم هستيم، اولاً آيا اين فضولي در كار ديگران نيست؟ ثانياً آيا شرعاً اين كار مشروع است؟! بعد هم نتيجه ميگيرند كه اين حرفها، هم نامشروع است، هم نامعقول، هم نامفهوم! خواستم اينها را عرض كنم، چون اينها كليشههايي هستند كه در طول تاريخ براي متوقف و منزوي كردن انقلابيون و مصلحان واقعي، از زمان امام حسين(ع) تا امروز، همواره مطرح بوده و گفته و نوشتهاند كه مگر دنيا پادگان است؟ ما كه همهاش سربازي كرديم، پس كي زندگي كنيم؟ جوانيمان رفت، تنش تا كي؟ آمادهباش تا كي؟
ما اگر نخواهيم انقلابي باشيم، بايد چه كسي را ببينيم؟ ما ميخواهيم مثل بقيه، زندگي معمولي بكنيم. چه كسي گفته كه ما وكيل مدافع مظلومين كل عالم هستيم؟همهاش سر مفاهيم داد زديم، حالا وقتش شده كه برويم سر مصاديق. “و منظورشان ازمصاديق، منافع خودشان بود. يادم آمد كه در جايي خواندم كه كسي آمد خدمت امام رضا(ع) و گفت: “آقا! كي ميشود فرج شما برسد، ما هم زير سايه شما به فرجي برسيم!“ امام (ع) فرمودند: “ذاك فرجكم انتم” اين كه شد فرج شما، “و اما انا” اما آني كه ما منتظرش هستيم و به او ميگوييم فرج. الان ميبيني كه من دارم چگونه زندگي ميكنم كه تو ميگويي اينكه زندگي نيست و همهاش سختي است؟ اين نسبت به آن موقع، استراحت است. اگر فرج ما برسد، تازه شروع مشكلات و مصائب و بيدارخوابيها و دوندگيها و خطرها و ريسك و فداكاريها و بدبختي كشيدنهاي ما براي مردم است. اين فرجي است كه ما انتظارش را ميكشيم. فرج اين نيست كه نان شما چرب شود. “ذاك فرجكم انتم“.
كس ديگريآمد خدمت حضرت رضا(ع) و عرض كرد: “آقا! شنيدهام حضرت كه بيايند، انشاءا... به خوبي و خوشي، همه جا صلح وصفا ميشود و گرگ و ميش در كنار هم زندگي ميكنند.“ امام فرمودند: “آري! خواهد آمد و چنان نيز خواهد شد، اما نه به اين ارزاني كه تو گفتي.“ اين كارها مجاني نيست. با مفتخواري نميشود به فرج رسيد. ابتدا فصل عرقريزان مجاهدان، مردان و زنان مصلح و فصل خون عاشقان است و بدينگونه است كه صلح جهاني ميآيد. اين عين تعبير امام است كه بايد عرقها بريزيم و خونها بدهيم تا صلح جهاني برقرار شود، چون ظالمين كه نميگذارند صلح جهاني به شيوه مسالمتآميز برگزار شود. داريد ميبينيد كه چه ميكنند. امام حسين(ع) در وصيتنامهشان نوشتند: “اني لم اخرج عشرا و لافترا ولا معزا و لا ظالما “ گفتند: “آقا! شما ماجراجوييد و دنبال فتنه هستيد، دائماً ميخواهيد درگيري راه بيندازيد. اين كار شما فساد و جنگ طلبي است.“ امام فرمودند: “نه! قيام نكردم براي ماجراجويي و فساد و ستم، قيام كردم: “لطلب اصلاح في امت جدي“ ما ميخواهيم اوضاع را درست كنيم.“ گفتند امام حسين(ع) قدرت طلب است.
امام نوشتند: “خدايا! شاهد باش كه تناقض بر سر قدرت نيست، قدرت طلبي نيست. “ گفتند: “كوتاه بيا“ گفت: “اصبروا يقضيا... بيني و بين القوم“ من مقاومت خواهم كرد تا خداوند بين من و اينها داوري نهايي را بكند. و يك جا هم خطاب به مردم فرمودند: “جدوا في احياء مادثر بينكم: جديت كنيد ارزشهايي كه دارند فراموش ميشوند، احيا شوند“. و وقتي كه وضوي خون كردند، فرمودند: “الهي! رضي به قضائك و تسليما به امرك“ خدايا! مشيت تو را دوست دارم و در برابر فرمان مقدس تو تسليم هستم. و امام صادق(ع) هم براي اينكه كسي تصور نكند كه عاشورا يك حادثه تاريخي بوده و تمام شده، فرمودند: “كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا “: شما هميشه و همه جا در معرض امتحان كربلايي و عاشورايي هستيد.
منبع : نشریه ی پرتو سخن
دشمنان انقلاب بدانند وقتی ما از جانمان گذشتیم دیگر هیچ راهی برای تسلط بر ما ندارند.