سخنان شهید آوینی برای سال ۸۹
قهرمان مبارزه با اختناق آخوندی و اشک تمساح
بعضیها هم كه خود را در خیال فاسدٍ خویش پهلوانپنبه میدیدند و قهرمان مبارزه با اختناق آخوندی (!) هر چه میخواستند میگفتند و هر نسبت دروغ كه میشد میدادند و برای آزادی اشك تمساح میریختند و كسی هم نبود بپرسد “اگر اختناق است، پس چرا شما هر غلطی كه میخواهید میكنید و هر چه میل دارید میخورید و هیچ كس هم هیچچیز نمیگوید، آن هم در شرایطی كه حزب از این همه آزادی و ولنگاری كه در این كشور برای ضدانقلابیون وجود دارد سخت گلهمند است و از برخورد بسیار بازِ حضرات مسئولین ایدهم! تعالی دل خوشی ندارد؟”
اوج تکامل روشنفکران
اوج تكامل این روشنفكران و هنرمندان آن است كه آن جایزه كذایی را ببرند. جایزه منتسب به آن مخترع صلحطلب دینامیت (!) را. و غرب نیز این جایزه را بیهوده به كسی نمیدهد. آنها ممكن است منت گذارند و جوایز را به جهانسومیها هم اعطا كنند، اما شرط نخستین آن وابستگی به تفكر غربی است. آنها جدایی هنر و تعهد را تبلیغ میكنند، اما جوایز خویش را به كسانی میبخشند كه خود را نسبت به غرب و هنر و تفكر و سیاست آن متعهد بدانند.
عرفای سینهسوخته و مدعیان سلوك را به آنجا راه ندهند...
زمستان سپری شد و سیاهی به زغال ماند و چه باید گفت آنجا كه بسیجیان راه
صدساله را یكشبه پیمودند و پای نهادند بر معارجی از نور كه عرفای
سینهسوخته و مدعیان سلوك را به آنجا نپذیرفتهاند، با همه آن هشتاد سال
شبها را شبزندهداری و روزها را روزهداری.
وقتی
حضرت امام بفرمایند “در این دنیا افتخارم این است كه خود بسیجیام” ،آنها
كه افتخارشان به شاگردی امام و نوكری و دربانی اوست چه بگویند؟ و
اگر امام را خود نشناخته باشیم، از آنان كه شناختهاند شنیدهایم كه آنچه
خوبان همه دارند، او به تنهایی دارد؛ جان به فدایش. و اگر نه اینچنین بود،
خداوند او را شایستگی مقام و منزلتی اینچنین و شأن و مرتبتی این همه
نمیبخشید.
صبح دولت اولیاء نزدیك است. چهارده كنگره از كاخ كسری
فروریخته است و این است فجر صادق “یوم الوقت المعلوم” كه همه منتظر آنیم؛
فجر صادقی كه بشارت طلوع در خود دارد.
ثمرات شجره اومانیسم
میان ایدئولوژیهای گوناگون غربی نیز تفاوتی حقیقی نیست؛ از ماركسیسم تا نیهیلیسم. ثمرات شجره واحد اومانیسم. در اصل و ریشه كه دنیاگرایی و اروتیسم باشد با هم مشتركند. و لذا ما از مدعیان بیدرد هنر جز این هم انتظاری نداشتیم كه در هنگامه عشق و ایثار و جانبازی و شهادت، یا جانب استكبار جهانی را بگیرند دست در دست جنایتكاران بعثی بگذارند و یا نه، بیاعتنا به تاری، سر در لاكِ قلابی “هنر برای هنر” فرو كنند و بدبن بهانه، هنر خویش را در خدمت تبلیغات تجارتی قرار دهند و دعوت مردم به سوی غفلتزدگی؛ و در این میانه، خوب، معلوم است كه چه كسی به معنای مصطلح هنرمندتر است: آن كس كه بیدردتر است و میتواند در كنار نعش شهدا و یتیمی دختربچهها و پسربچههای كوچك، به ادا و اطوارهای روشنفكرانه و هنرمندانه دلخوش باشد و اصلاً به روی نامبارك خویش هم نیاورد كه در كجای دنیا و در میان چه مردمی زندگی میكند.
دموکراسی غربی فریبی بیش نیست...
یکی دیگر از این تناقض ها »دموکراسی«است. دمو کراسی به مفهوم »حکومت مردم« است ، اما در عمل، حتی در بهترین نمونه های حکومت دموکراتیک ، حقوق ملت نقابی است که در پس آن ثروتمندان پنهان شده اند.اشپنگر می گوید: اگر در میان طرفداران دموکراسی نفوس مقتدری وجود نداشت، موضوع دموکراسی فقط در درون دلها و روی کاغذ باقی می ماند....
مگر »پیش« و »پس« کجاست که آنها »پیش« رفته باشند ؟
ما با پذیرش خود به عنوان کشور »عقب افتاده« و پذیرش غرب به عنوان »پیشرفته« چه چیزی را پذیرفته ایم؟ تنیجه طبیعی پذیرش این تعابیر آن است که هم خود را یکسره در این جهت قرار دهیم که این » عقب ماندگی« را جبران کنیم. اینکه ما موفق شویم و یا نشویم تغییری در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب این است که مگر »پیش« و »پس« کجاست که آنها »پیش« رفته باشند و ما »پس« مانده؟
اگر پیش آنجاست که غربی ها رسیده اند، صد سال سیاه می خواهم که به آنجا نرسیم و اگر »پس« اینجاست که ما اکنون قرار داریم ، چه بهتر که در همین جا بمانیم. پذیرش همین یک معنا در سراسر کره زمین کافی است برای آنکه هیچ انقلابی ایجاد نشود ،چرا که اگر »غایت انقلاب« در نهایت همان است که غربی ها به آن دست یافته اند، دیگر چه انقلابی؟ فقط می ماند آنکه مردمان کشورهای عقب مانده همچون دانشجویان چینی به خیابان بریزند و از دولت های خویش بخواهند که هر چه زودتر آمریکایی شوند و به کشورهای »پیشرفته« ملحق گردند!
جنگ پایان نیافته فقط شکل آن عوض شده است...
تعبیر » تهاجم فرهنگی« تعبیری است متعلق به سالهای پس از قبول قطعنامه ی 598 و اتمام جنگ، و به عبارت روشن تر این تعبیر بدیع که بصورتی کاملاً خودبخودی ابداع شده، بر این حکم منطقی استوار است که » دشمن ما، هر که هست، پس از اتمام جنگ در جبهه های نبرد نظامی، روی به حیله ای دیگر آورده و جبهه ای فرهنگی برای نبرد با انقلاب اسلامی گشوده است.«
با صرف نظر از اینکه این جبهه در کجا گشوده شده است و سلاح دشمن چیست و چگونه هجوم می برد و سوالهای دیگری که دربرابر این حکم پیش می آید ، این حکم منطقی بر چند پیش فرض مبتنی است:
1- یکی آنکه جنگ پایان نگرفته، چرا که صور ممکن جنگ ما با دشمن تنها منحصر در نبرد نظامی نیست.
2-دیگر آنکه دشمن ماهم فقط همان نیست که علی الظاهر در جبهه های نبرد نظامی رو در روی ما بود
3- و سوم آنکه غایت دشمنان ما از آغاز کردن جنگ، مبارزه با انقلاب اسلامی است و بنابر این، صدام و ارتش بعث، در حقیقت امر، شمشیری بدست آمریکا بودند که دشمن اصلی ماست.ابداع تعبیر »تهاجم فرهنگی« ، همانطور که گفتم، بر این سه پیش فرض مبتنی است.
ازنظرجامعه ی روشنفكری دین و دینداری خرافه ای بیش نیست...
این تهاجم فرهنگی اگرچه صورت توطئه دارد، اما بدون تردید نه آنچنان است كه بتوان بر وابستگی مستقیم همه ی روشنفكرانی كه مخالف انقلاب اسلامی هستند حكم كرد. چنین نیست. روشنفكری حقیقتی دارد كه در هیچ كجا جز دنیای غرب تعین نمی یابد.اما به هر تقدیر، جامعه ی روشنفكری اصولاًغرب گراست و با تفكر غرب زده می اندیشد و حتی اگر روی به دینداری بیاورد به شدت در معرض التقاط قرار دارد. روشنفكر به مفهوم »ولایت « اعتقادی ندارد، چرا كه به دموكراسی غربی ایمان آورده است. او مومن به شریعت علمی است و با احكام ساده و متعارف و عوام زده ی علوم تجربی و انسانی می اندیشد و با پشتوانه ی چنین تفكری، دین و دینداری خرافه ای بیش نیست. بنا بر این تفكر، عصر دین سپری شده و عصر علم فرا رسیده است و علما و متدولوژیست ها نه تنها جای انبیا بلكه جای فلاسفه را نیز گرفته اند... بنابر این، چه بسا كه روشنفكران یك قوم با رویكرد به ظاهر ریاكارانه ی دموكراسی غربی و شیفتگی مجنون وار نسبت به دستاوردهای شگفت انگیز تكنولوژی، تبلیغ تفكر غربی و اشاعه ی آن را نوعی مبارزه ی ارزشمند بینگارند و به این اعتبار، به هویت و استقلال خود پشت كنند. اگر در مسئله ی تهاجم فرهنگی هم باز روشنفكران مورد اتهام هستند از همین جاست.
نکته ی آخر
ذکر آخر اینکه: نباید فراموش کرد که همواره »ضعف های« ماست که شیطان رابه طمع می اندازد و در این مورد نیز ضعف های ما را باید در ایجاد شرایط آماده برای تبلیغات و عملیات روانی دشمن دخیل دانست.آنچه که مسلم است این است که ساختمان نظام جمهوری اسلامی بر اصولی شکل گرفته است که ضعف های فردی و جزئی را در موجودیت کلی خود مستحیل و این امکان را از بین میبرد که خدای ناکرده در ذات اسلامی نظام تغییری حادث شود و دشمنان داخلی و خارجی از این لحاظ امید در باد بسته اند؛ اما از سوی دیگر، هرگز از این حقیقت عافل شد که آنچه دشمن را طمع کار میکند این است که مع الاسف نشانه های بسیاری از گرایش های لیبرالیستی و غرب گرایانه درغالب موسسات وابسته به دولت و علی الخصوص در مراکز فرهنگی هنری آن به چشم میخورد که چهره مشوهی از نظام جمهوری اسلامی در دیدگان نامحرم می نشاند.که با صرف نظر از استثنائاتی معدود، دوستان انقلاب را سخت به اضطراب و حیرت می اندازد ودشمنان را به طمع.
اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار ؟
ماه ها از پایان یافتن جنگ و بسته شدن باب جهاد فی سبیل الله گذشته است و برای بسیاری ، جنگ دیگر جز خاطره ای دور از یک دوران سپری هیچ نیست .
اما برای آن که قسمتی از وجود خویش را در جنگ نهاده است ، چگونه ممکن است که جنگ پایان یابد؟ برای آن که چشم هایش را در جنگ نهاده است ، دستش را ، پایش را ، دست هایش را ، پاهایش را و چه بسا چشم ها و دست ها و پاهایش را در جنگ نهاده است ، چگونه ممکن است که جنگ پایان یابد ؟
برای او جنگ ، خاطره دور از یک دوران سپری شده نیست ... باب جهاد را خداوند بر من و تو بسته است اما برای او ، همچنان مفتوح است ، چرا که چشمانش دیگر باز نگشته اند .شیطان می خواست که با قدرت سلاح بر جهان حکومت یابد و مومنین، با گوشت و پوست و رگ و استخوان در برابرش ایستاده اند، بمب ها و موشک هایش را به جان خریدند و در فضایی آکنده از بخارات مرگبار شیمیایی، از استقلال و شرف و عزت خویش دفاع کردند... و هرگز در برابر عمل خویش مزدی نخواستند. اما اکنون که علی الظاهر جنگ خاتمه یافته است، آیا باید در فراموشکده ها و غفلت کده های اذهان من و تو، در هیاهوی شهر گم شوند و...
شاید جنگ خاتمه یافته باشد، اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت و زنهار!، این غفلتی که من وتو را در خود گرفته است، ظلمات قیامت است.
دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.
مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است. اما حقیقت آن است که زندگ انسان با مرگ در آمیخته است و بقایش با فنا. پیش از ما میلیاردها نفر بر روی این کره ی خاکی زیسته اند و پس از ما نیز. اگر مولا علی علیه السلام می فرماید: « والله ابن ابی طالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش.» این انس که مولای ما از آن سخن میگوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی. مرگ پایان زندگی نیست. مرگ آغاز حیاتی دیگر است؛ حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست. حیاتی بی مرگ و مطلق. زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در بین این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند: « خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.
منبع : وبلاگ نفاق سبز امید
دشمنان انقلاب بدانند وقتی ما از جانمان گذشتیم دیگر هیچ راهی برای تسلط بر ما ندارند.