بسم الله الرّحمن الرّحیم

روزی حضرت موسی(علیه السلام)ازخداوند عزوجل پرسید: خدایا بهترین بنده ات که تسلیم توست وتو خیلی دوستش داری دراین زمان کیست؟ می خواهم او را ملاقات کنم.

وحی آمد : موسی برودرفلان کوه درفلان جا شخصی را می بینی که عبد من است ومن او را بسیار دوست دارم.

حضرت موسی (علیه السلام) رفت به همان آدرس ، دید پیر زنی که نابینا ست ودو دست  دو پا ندارد روی خاک افتاده ومرتب ذکرخدا را می گوید .

حضرت موسی (علیه السلام) براوسلام کرد .

 پیر زن گفت :علیک السلام یا موسی بن عمران .

حضرت موسی (علیه السلام) با تعجب گفت: ای پیر زن تو که نابینا هستی وتا کنون مرا ندیده ای از کجا مرا شناخته ای ؟!!

پیر زن گفت:ای موسی بن عمران همان خدایی که توازاو خواستی مرا نشانت دهد به من گفت که توبه ملاقاتم می آیی .

حضرت موسی (علیه السلام)پرسید :ای پیر زن تو که نه دست ونه پا ونه چشم داری به چه چیز خدا را شکر می کنی؟!!

پیرزن گفت :خدا را شکر می کنم  که چشم ودست و پا ندارم ،شاید اگرداشتم از حضرت حق دورمی شدم .

حضرت موسی (علیه السلام)پرسید :اکنون چه آرزویی داری ؟

پیر زن گفت:هیچ آرزویی جز اینکه تا زنده هستم ،قلبم حرم حضرت حق باشد و لحظه ای ازاوغافل نشوم وتوجه به چیز دیگری نداشته باشم.

این است عبد محض که نه فقط برای داده های خداوند متعال بلکه برای نداده هایش هم او را شکر می کند ولحظه ای از یاد خدا غافل نمی شود.

ما هم آرزو می کنیم که تا زنده هستیم ،قلبمان حرم حضرت حق باشد و لحظه ای ازاوغافل نشویم .الهی آمین

منبع : وبلاگ یگانه