مخــالفت با رهبـــــــری و توهم بی شماری
در مرحله جدید یعنی از آذر 1359 نوك تیز حمله مجاهدین علیه حزب جمهوریاسلامی و علیه آقای بهشتی دبیركل آن است، درحالیكه تا پیش از آن به این صراحت و روشنی موضعگیری نمیكرد. آقای بهشتی را بهعنوان مسئول و چهرهای كه در سطح جامعه هم تبلیغات علیه او شده بود مطرح میكند. اعلامیهها و سرمقاله نشریه مجاهد باعنوان «روحانیت شیعه بر سر دو راهی» رسماً خطاب به روحانیان اعلام موضع میكند...
سعید شاهسوندی متولد 1329 در شیراز می باشد. در سال 1347 وارد دانشكده مهندسی دانشگاه شیراز شده و یكسال بعد بهعضویت تشكیلاتی مخفی كه بعدها سازمان مجاهدین خلق (منافقین) نام گرفت در میآید. شاهسوندی از نزدیكان مجید شریفواقفی بوده و بعد از ترور تشكیلاتی او در جریان تغییر ایدئولوژی سازمان، اواسط سال 1354خود را به ساواك معرفی و به حبس ابد محكوم میشود. او در داخل زندان به فعالیتهای تشكیلاتی به همراه مسعود رجوی ادامه میدهد. پس از پیروزی انقلاب، مسئولیت سازماندهی و اداره شاخه شیراز به او محول می شود. او در انتخابات مجلس اول كاندیدای سازمان می شود اما نمی تواند به مجلس راه یابد. شاهسوندی سپس به تهران فراخوانده میشود و مسئولیت تحریریه روزنامه مجاهد به او سپرده میشود. پس از 30 خرداد 60 شاهسوندی به كردستان میرود و رادیو مجاهد را اداره میكند و به مركزیت سازمان منافقین راه مییابد. اختلافات سازمان مجاهدین (منافقین) با حزب دموكرات كردستان و رابطه سازمان با عراق اولین جرقههای اختلافات او با مسعود رجوی را سبب میشود. همزمان با محاكمه درون تشكیلاتی علی زركش و محكومیت او به مرگ توسط مسعود رجوی در پاریس این اختلاف تشدید و منجر به بروز آن در سطح مركزیت میشود. شاهسوندی در عملیات مرصاد شركت كرده، از ناحیه پا زخمی و دستگیر میشود. شاهسوندی با وساطت سعید حجاریان مصاحبهای تلویزیونی میكند و بعد از چند سال زندان، آزاد و به آلمان میرود. شاهسوندی در آلمان مسعود رجوی را به مناظره فرا میخواند. شاهسوندی از آن زمان تا هماكنون در اروپا ضمن نگارش چند كتاب و گفتوگوهای مختلف پیرامون سازمان مجاهدین خلق به نقد استراتژی مبارزه مسلحانه میپردازد. آنچه در ادامه میخوانید بخشی از روایت دلایل ورود سازمان منافقین به مبارزه مسلحانه با نظام اسلامی است. دقت در این دلایل واقعیتهای تأسفآوری را نشان میدهد كه در تحلیل دلایل فتنه 88 و فاصله گرفتن كسانی كه سابقه انقلابی داشتند از نظام اسلامی، میتواند مفید باشد.
به نظر من یكی از خطاهای جدی كه سازمان مجاهدین (منافقین) دانسته و یا
ندانسته در فردای پیروزی انقلاب و واژگون شدن حكومت شاه مرتكب شد این بود
كه در مدار و در هیأت بسته «سازمانی» باقی ماند.
ما بارها و بارها خطاب به نیروهای سیاسی ماركسیست اعم از چریكهای فدایی،
گروه اشرف دهقانی و یا جریان موسوم به پیكار میگفتیم اینطور نیست كه فقط
عكسها عوض شده باشد ـ چون آنها طوری برخورد میكردند كه گویی عكسها عوض
شده است، عكس شاه رفته و عكس آقای (امام) خمینی آمده است ـ و ما رسماً به
آنها میگفتیم كه حاكمیت جدید حاكمیتی است دیگر، با پایگاه اجتماعی دیگر و
خاستگاه دیگر و نقطهنظرات دیگر. اما در عین حال كه این را به آنها
میگفتیم خودمان از یك ضرورت جدی غافل بودیم و آن اینكه روابط و مناسبات
ما از فردای پیروزی انقلاب تا خرداد 60 ، كماكان مانند سازمان مجاهدین
(منافقین) سالهای پیش از انقلاب بود. البته سازمان مجاهدینی كه این بار
بمب و اسلحه و نارنجك تولید ومصرف نمیكرد؛ این را باید اذعان كرد و اینها
تبلیغات ناروایی بود كه آن سالها علیه سازمان میشد.
در آن ایام تصویر عمومی از مجاهدین تصویری درمجموع
مثبت بود. خاطرههایی كه مردم از شهدای مجاهدین، از محمد حنیفنژاد، سعید
محسن، علیاصغر بدیعزادگان و بخصوص خانواده رضاییها و بعد هم مجید
شریفواقفی و مجموعه اینها داشتند مثلثی را در ذهنها تداعی میكرد؛ مثلث
خمینی، شریعتی و مجاهدین. آیتالله خمینی رهبر انقلاب، شریعتی معلم انقلاب و
مجاهدین بازوی نظامی انقلاب. چنین مثلثی البته در واقعیت امر وجود نداشت؛
نه از جانب برخی نیروهای معتقد و وفادار به آیتالله خمینی و نه از جانب
سازمان مجاهدین.
فرض كنید عكس مهدی رضایی در تظاهرات آورده میشد.
اما اگر روی همین عكس آرم سازمان بود نسبت به این آرم، بخصوص داس، چكش و
ستاره آن، حساسیت نشان داده میشد. این را به این جهت میگویم كه فضای
عمومی آن سالها بازسازی بشود. فراموش نكنیم كه جامعه در آن سالها داس و
چكش و ستاره را نمادهای كمونیستی میدید.اما در همین حاكمیتی كه پس از
پیروزی انقلاب بهوجود آمد در اوایل، نام مجاهدین بر بسیاری از میادین،
مراكز و خیابانها گذاشته شد؛ میدان رضاییها، خیابان حنیفنژاد، بیمارستان
مهدی رضایی و... گرچه به فاصله كوتاهی همه این نامها حذف شد اما یك نام
هنوز كه هنوز است بر جای مانده است و آن نام زندهیاد مجید شریفواقفی بر
دانشگاهی است كه او در آن درس میخواند. حساسیتها تا این حد بود. در چنین
فضا و حساسیتهایی سیاست سازمان مجاهدین ادامه مبارزه به شكل «سازمانی» اما
غیر مسلحانه بود. یعنی كماكان میخواست به شكل «سازمانی» به حیات سیاسی
خود ادامه بدهد. درحالیكه شكل سازمانی معطوف و مربوط است به محتوا و مرحله
مبارزه. مناسبات دوران مبارزات مخفی در قبل از انقلاب با مناسبات دوران
بعد از انقلاب نمیتوانست یكسان باشد.
بهمن 58 و در زمانی كه مجاهدین حضوری حتی نمادین،
در حد یك یا دو كرسی در مجلس ندارند و در شرایطیكه بدنه تشكیلاتیشان
بهشدت متورم و بزرگ شده است؛ مصادف میشود با كشتهشدن یكی از هواداران
سازمان بهنام عباس عُمانی در حین پخش پوستر و پلاكاردهای تبلیغاتی (5
بهمن1358). به این مناسبت و نیز سالگرد شهادت احمدرضایی اولین شهید سازمان
در زمان شاه، سخنرانیای توسط مسعود رجوی در دانشگاه تهران برگزار میشود،
باعنوان «آینده انقلاب». در این سخنرانی رجوی اشتباهی بزرگ مرتكب شده،
كشتهشدن عباس عمانی را با كشتهشدن احمدرضایی مقایسه كرده و همطراز
میداند. سوای غلطبودن این تحلیل كه خود رجوی بارها در مورد آن به دیگران
هشدار داده بود، كشتهشدن عباس عمانی، موجهایی از تظاهرات مجاهدین و درپی
آن باز هم كشتهشدن تنی چند از هواداران و اعضای سازمان را بهدنبال آورد.
موجهایی پیدرپی تا سرانجام به 30 خرداد 60 انجامید. از این رو بهمن 58 ،
پایان یك مرحله و آغاز مرحله ای دیگر است.
رجوی در جریان سخنرانی بهمن 1358 ، دردانشگاه تهران، كه به مناسبت كشتهشدن
اولین فرد از هواداران سازمان بهنام عباس عمانی (در جریان پخش
اعلامیههای تبلیغاتی) برگزار شد، مرتكب دو اشتباه میشود. اشتباه اول این
كه عباس عمانی را با احمد رضایی مقایسه میكند . نتیجهگیری ساده و بلافصل
این مقایسه آن است كه حاكمیت شاه و حاكمیت جدید ـ به فاصله كمتر از یكسال
از پیروزی ـ مقایسهپذیر است. اشتباه دوم آن جمله معروف وی است كه «وای به
روزی كه مشت را با مشت و گلوله را با گلوله پاسخ دهیم.» این جمله تنش و
انعكاس گستردهای در حاكمیت داشت. رجوی گرچه بلافاصله تبصرهمیزند كه
امروزه ما در چنان شرایطی نیستیم، اما بلافاصله اضافه میكند كه «آن روز
البته خود شما پشیمان خواهید شد.» چنان اظهاراتی گرچه خوشایند هواداران و
نیروی ناراضی و تحریكشده شركت كننده در مراسم سوگواری است، اما به لحاظ
سیاسی و بهاصطلاح دیپلماتیك در رابطه بین حاكمیت و اپوزیسیون ـ كه مجاهدین
باشند ـ انشقاق و نقار شدیدی پدید میآورد.
بدین ترتیب كه، این اظهارات را نیروهای طرف مقابل (بویژه كسانیكه خواستار
درگیری هرچه زودتر بودند) دستاویز قرار داده و روی آن تبلیغ میكنند كه
ببینید؛ اینها در تدارك مبارزه مسلحانه با جمهوری اسلامی هستند. پیش از
این تاریخ، در2 آذر ماه 58 «میلیشیا» تشكیل شده بود. «میلیشیا» یا چریكهای
نیمهوقت، مشابه نیروی «بسیج 20 میلیونی» بود. «میلیشیا» عمدتاً از میان
نیروهای دانشآموزی و محلات تشكیل شدكه بسیار پرشور و پرانرژی بودند.
بهگفته مجاهدین «میلیشیا»، «بازوی انقلاب» و «هسته اصلی ارتش مردمی»، علیه
تجاوز خارجی و بویژه تجاوز امپریالیزم امریكابود. (نقل از مضمون اطلاعیه
سیاسی ـ نظامی شماره 23 مورخ 2 آذر58). اما حاكمیت جدید از «میلیشیا» تصور
دیگری دارد. «میلیشیا» برای حاكمیت جدید نیروی نظامی آینده سازمان مجاهدین
بود.
مجاهدین نیز آن گونه كه ادعا میكردند نمایندگان
«اسلام راستین» و «تشیع سرخ علوی» و یا «انقلابیون منحصر به فرد ضد
امپریالیست» نبودند. بر فرض، گیریم همانگونه كه ادعا میكردند بودند،
گیریم كه حاكمیت نوپای جمهوری اسلامی حكومت خلفای راشدین و یا بنیامیه
بود. «علی» كه از منظر مجاهدین الگوی عقیدتی و مظهر حق و حقانیت بود بیش از
25 سال با آنها نه تنها «مدارا» كرد بلكه مشیر و مشاور و دلسوز نیز بود و
این با سبك كار مجاهدین در رابطه با حاكمیت جدید و « تئوری زباله دان
تاریخ» از زمین تا آسمان تفاوت داشت . وقتی من از حاكمیت صحبت میكنم منظور
این نیست كه حاكمیت مدرن و نظام نهادینهشدهای وجود داشت. حزب و سازمان
مدرن در وجه حاكمیت وجود نداشت، مناسبات و روابط سنتی بیشتر به شكل
«هیأتها»ی مذهبی و گاه بهشكل ملوكالطوایفی سنتی وجود داشت. توان بسیج
مردمی، توان تأثیرگذاری برآرا و اندیشههای مردم، مقبولیت اجتماعی و مذهبی
بودن مردم امری بود كه روحانیت به حكومت رسیده، متولی آن بود و میتوانست
روی آن تأثیر بگذارد. این نوع حاكمیت البته نقطه ضعفها و نقطهقوتهای خود
را داشت. نقطهقوتها و ضعفهایی كه پس از ربع قرن هنوز هم عمل میكند.
نقطهقوت چنین ساختار غیرمتمركز و شاخهشاخه این است كه ضربهپذیری آن را
كم میكند. اگر بخشی از آن ضربه بخورد بخش دیگر میتواند این ضربه را
بازسازی كند.
ضرباتی كه جمهوریاسلامی طی آن سالها در سطوح مختلف از رأس هرم قدرت تا
سطح و بدنه تشكیلاتی خورد و توانست مجدداً خود را باز سازی كند ناشی از
همین پراكندگی است . عدمتمركز امكان جایگزینی و امكان انعطاف و گاه حركات
زیگزاگی را میسر میسازد. برای نمونه وقتی مجاهدین در ترمینال خزانه
مراسم میگذارند تودههای محروم جنوبشهر تحت تأثیر روحانیت و شخص آقای
(امام) خمینی با مجاهدین برخورد میكنند و آنها نمیتوانند در لایههای
محروم جنوب شهری پایگاه و جایگاه پیدا كنند. حتی اگر فرض كنیم حق هم با
آنها باشد این امری بود كه در درازمدت میتوانست محقق شود نه در عرض امروز و
فردا. این از یك سو،عجله سازمان مجاهدین (منافقین) برای كسب قدرت سیاسی و
از سوی دیگر نگرانی حاكمیت برای از دست دادن قدرت را نشان میدهد.
در آن مقطع فیمابین بنیصدر و حزبجمهوریاسلامی (كه
ریاستجمهوری را از دست داده ولی مجلس اول را در اختیار دارد) مشكلات
زیادی وجود دارد. مسئله تعیین نخستوزیر و وزیران و نیز اختیارات
رئیسجمهوری از موارد مهم این اختلاف است. در همین ایام است كه «نوارهای
آیت» منتشر میشوند.
در صورت مسئله مشكلات موجود دعوای مصدق ـ كاشانی و نقش مرموز و مخرب حزب
زحمتكشان به رهبری مظفر بقایی نیز اضافه میشود. با این تفاوت كه با توجه
به برملابودن ماهیت مظفر بقایی و بخصوص نقش مخرب او در ضدیت با دكتر مصدق و
نهضتملی و بویژه ماجرای قتل افشارطوس رئیس شهربانی دكتر مصدق، این كار
توسط حسن آیت كه درعین داشتن سوابق همكاری با حزبزحمتكشان عضو شورای مركزی
و رئیس دفترسیاسی حزب جمهوری اسلامی نیز بود، صورت میگیرد.
حسن آیت خصومت آشكار و آشتیناپذیری با روشنفكران ملی و ملی ـ مذهبی داشت و
آن را هرگز پنهان نكرد. او هر هفته پنجشنبهها به قم و به جامعه مدرسین
میرفت و درسی بهنام «تاریخ معاصر» میداد. او در این سخنرانیها و درسها
به دكتر مصدق حمله و گاه توهین میكرد. آیت در عین حال با دولت موقت و
شورای انقلاب نیز مخالف بود.
میتوان گفت كه او بیشتر سخنگوی جناح راست روحانیت و حوزه كه آن زمان در
حاشیه قرار داشت بود. درسهای تاریخ او نیز در موضعگیری این بخش از
روحانیت تأثیر میگذاشت. در بهدستآوردن این نوار و حداقل در رساندن آن
بهدست بنیصدر سازمان مجاهدین نقش جدی ایفا كرد. كاری شبیه تخلیههای
تلفنی كه بعدها توسط مجاهدین صورت گرفت. نوارها بهدست آقای بنیصدر میرسد
و در نشریه انقلاباسلامی كه صاحب امتیاز آن آقای بنیصدر است منعكس
میشود. با این كار علاوه بر جبهه موجود، یعنی جبهه میان مجاهدین و
حزبجمهوری جبهه جدیدی گشوده میشود. این بار در درون حاكمیت و در سطوح
بالای آن. میان حزبجمهوری اسلامی و دبیركل آن دكتر بهشتی و بنی صدر اولین
رئیسجمهور این نظام.
افشای نوار آیت و طرح مسئله آن، نظام را با بحران جدی روبهرو میكند و
این نقطه قرمز آیتالله خمینی است كه هرگاه به چنین نقطهای رسیده شخصاً
وارد شده و موضعگیری كرده. موضعگیری كه طبعاً به نفع حفظ نظام و نیروهای
تشكیلدهنده آن تمام شده است. ماجرای نوار آیت، مطرحشدن مسئله
«چماقداری» و برهمزدن اجتماعات، بر متنی از ترس قدیمی و سابقهدار حاكمیت
كه پیش از این اشاره كردم، موجب میشود كه امام خمینی طی سخنرانی در چهارم
تیرماه سال 1359 رسماً موضعگیری كند. آقای (امام) خمینی در آن سخنرانی
نتیجهگیری میكنند كه هدف، تضعیف روحانیت است و میدانیم كه از نظر ایشان
روحانیت نیروی حامل اسلام است. ایشان همیشه اعلام كرده كه اسلام بدون
روحانیت وجود ندارد.
در این سخنرانی است كه ماجرای نجف و ملاقات حسین روحانی و تراب حقشناس با
خودشان را مطرح میكنند. همچنین جمله معروف «منافقین بدتر از كفار هستند»
را در این ایام در صحبتهایشان بهكار میبرند.
در مرحله جدید یعنی از آذر 1359 نوك تیز حمله
مجاهدین علیه حزب جمهوریاسلامی و علیه آقای بهشتی دبیركل آن است،
درحالیكه تا پیش از آن به این صراحت و روشنی موضعگیری نمیكرد. آقای
بهشتی را بهعنوان مسئول و چهرهای كه در سطح جامعه هم تبلیغات علیه او شده
بود مطرح میكند. اعلامیهها و سرمقاله نشریه مجاهد باعنوان «روحانیت شیعه
بر سر دو راهی» رسماً خطاب به روحانیان اعلام موضع میكند. در تاریخ
دومدیماه 1359 نشریه مجاهد شماره 102، در ارتباط با حلوفصل ماجرای
گروگانهای امریكایی، پیامی از مسعود رجوی بهعنوان سرمقاله منعكس میكند.
عنوان آن سرمقاله «پیام برادر مجاهد مسعود رجوی به خلق قهرمان ایران» است.
بلافاصله پس از تیتر، این مطلب بهچشم میخورد: «باید بدون هیچ پردهپوشی و
با صراحت تمام بهعنوان نمایندهای از نسلی كه با خون و آتش خود درخت
انقلاب را بارور كرد به همه افراد و مقاماتی كه در هر مقام و منصب و لباس
میخواهند مجدداً پای جهانخواران را به این میهن باز كنند گوشزد كنم كه
اگر به دادگاههای الهی ـ اخروی باور ندارند مبادا دادگاههای خروشان و
بیامان خلق را فراموش كنند. صریحاً متذكر میشوم كه تا وقتی یك مجاهد خلق
در میهن ما وجود دارد، امریكا نباید و نخواهد توانست كه به این كشور
بازگردد.»
اشاره كنم كه یكی از سیاستهای شناختهشده آقای رجوی كه هنوز هم ادامه دارد
این است كه با توپ پر جلو میآید، اگر طرف مقابل در برابر او عقبنشینی
كرد ایشان برنده شده و اگر عقبنشینی نكرد سعی میكند كمی بعد تیزی این
حمله را بگیرد و موضعگیری را به اصطلاح آن روزگار گرد كند.
در تاریخ 16 بهمن 1359، سلسله گفتوگوهایی با رجوی
در نشریه مجاهد به چاپ میرسد با عنوان «نیروهای سیاسی و موضعگیریهای
آنها » این مصاحبهها كه جنجالی است هفته به هفته در نشریه منعكس میشود.
در این سلسله گفتوگوها، مجاهدین ابتدا دولت بازرگان و نهضتآزادی را نقد
میكنند. در شمارههای دوم و سوم، حزبتوده، اكثریت و موضعگیریهای آنها
نقد میشود. در نقد حزبتوده سیاست نزدیكی آن حزب به نیروهای موسوم به خط
امام نقد میشود. در این گفتوگوها، در سیبهمن، رجوی میگوید: «كدام حاكم
ضدشرع و كدام دادستان ضدخلق میتواند از مبارزه مردم جلوگیری كند»؛ كلماتی
كه رنگ و بوی انقلابیگری پیش از انقلاب را دارد. رجوی بهعنوان اعتراض
میگوید حاكم ضدشرع آبادان در بحبوحه فداكاریهای مجاهدین در جبهه خلق علیه
تجاوز عراق، دستور دستگیری هواداران و اعضای مجاهدین را در جبههها
میدهد. این اعتراض دیگر نوع اعتراض سالهای 58 نیست و رنگ و بوی دیگری
دارد. در شماره چهارم این گفتوگوها در هفت اسفند رجوی بحث ارتجاع ـ
لیبرالیزم را مطرح میكند و اینكه ارتجاع تهدید اصلی است. خصیصههای
ارتجاع را هم ضد مبارزه مسلحانه، ضد نیروهای انقلابی (ماركسیستها) و ضد
مجاهد میشناسد و میگوید اینها دارند ماهیت خود را بروز میدهند.
در همین شماره حمله مستقیمی به بهشتی میكند و او را وابسته میخواند.
سرمقاله نشریه مجاهد میگوید كه «آقای بهشتی! خودتان رابطهها را بگویید و
ما را از گفتن و زحمت افشای روابط خود با امپریالیستها خلاص كنید.» یعنی
نوك تیز حمله به سوی آیتالله بهشتی است و او را عامل خارجی معرفی میكند.
در اوج درگیریهای سازمان مجاهدین (منافقین) با حزبجمهوریاسلامی و
دبیركل آن، ماجرای سخنرانی 14 اسفند 59 آقای بنیصدر در دانشگاه تهران مزید
بر علت یعنی تشدیدكننده درگیریهای مجاهدین با حاكمیت میشود. از این مقطع
به بعد مجاهدین بهطور جدی از بنیصدر حمایت میكنند. رئیسجمهوری كه
فاقد تشكیلات و توان سازماندهی است و در نوار آیت هم به روشنی گفته شده بود
كه او هیچ كاره است و حداكثر میتواند در مراسم تشریفاتی حضور داشته باشد.
این خطی است كه آیت در حزبجمهوریاسلامی پیش میبرد. سازمان
مجاهدین(منافقین)بدنه و نیروهای تشكیلاتیاش را در خدمت دفاع از رئیسجمهور
قرار میدهد و در مبارزه علیه آنچه كه انحصارطلبی و چماقداری خوانده
میشود نوعی نزدیكی بین آنها بهوجود میآید. درواقع مقوله انحصارطلبی باعث
نزدیكی مجاهدین و بنیصدر میشود و در 14 اسفند «خلع ید از حزب انحصارطلب
حاكم» شعار مجاهدین میشود. دقت كنید، صحبت از خلع ید است. اگر این شعار یك
نوع مقایسه با داستان خلع ید در جریان ملیشدن صنعت نفت تلقی شود میبینیم
كه چه اشتباه فاحشی به لحاظ پایگاهها و ساختار مقایسهای خلع ید از شركت
نفت ایران و انگلیس در دوران مصدق تا خلع ید از حزب انحصارگر حاكم رخ داده
است.
پس از ماجرای 14 اسفند موج دیگری پدیدار میشود و
این بار حاكمیت، رئیسجمهور منتخب خودش را در مقام اپوزیسیون میبیند و این
مسئلهای بسیار جدی است؛ یعنی حاكمیت اینبار احساس میكند كه رو دست
خورده و بازی را در یك مرحله باخته و رئیسجمهور منتخب خودش را در مقام
رهبری اپوزیسیون در 14 اسفند 1359 میبیند. در چنین شرایطی است كه سازمان
مجاهدین(منافقین)به كمك آقای رئیسجمهور میآید.در سازمان مجاهدین
(منافقین) حداقل تا جاییكه من خبر دارم و مناسبات سازمان
مجاهدین(منافقین)نشان میدهد چیزی بهنام فشار از پائین اساساً وجود نداشته
و هنوز هم ندارد. مناسبات سازمانهای اینچنینی كه بحثی جداگانه را طلب
میكند، اینگونه نیست بلكه این نوعی تاكتیك آقای رجوی بود. وی در مذاكراتی
كه با بعضی افراد شورای انقلاب میكند،نظیر مهندس سحابی و حتی در
سرمقالهها و موضعگیریها اشاره میكند كه «ما نمیتوانیم نیروهای هوادار
را تحت كنترل قرار بدهیم»، ولی واقعیت این بود كه نیروهای هوادار نوعی
رابطه مرید و مرادی با مسعود رجوی پیدا كرده بودند و بهدلیل فقدان مناسبات
دموكراتیك در سازمان مجاهدین (منافقین) چیزی بهنام فشار از پائین وجود
نداشت.
این صحبت بهدنبال تظاهرات مادران و به مناسبت روز كارگر بود.پس ازآن
مجاهدین آن نامه را به تاریخ 12 اردیبهشت نوشتند.وقتی كه این سخنان منعكس
شد ، سازمان مجاهدین (منافقین)در 12 اردیبهشت یعنی دو روز پس از آن، نامه
سرگشادهای به آقای(امام) خمینی مینویسد و طی آن قسمتهایی از صحبتهای
ایشان را نقد یا توضیح میدهد: در صحبتهای آقای(امام) خمینی آمده بود كه
به مردم شلیك نكنید، لذا در این نامه خطاب به ایشان آمده بود؛ ما گلولهای
علیه هیچكس الا تجاوزگران عراقی شلیك نكردهایم. در این نامه خطاب به
آیتالله خمینی گفته میشود «بیگمان حضرتعالی هرگاه صلاح و مقتضی بدانید
تكلیف نهایی (مورد اشاره در سخنان 10 اردیبهشت) را مقرر خواهید فرمود، لیكن
به عرض میرسانیم تا آنجا كه به ما مربوط است از جنگ و دعوا و اختلافات
داخلی استقبال نكرده و نمیكنیم و تا آنجا كه انضباط آهنین تشكیلاتی ما كشش
داشته باشد تلاش خواهیم نمود كه همچون گذشته به بهای جان خواهران و
برادرانمان تا وقتی راههای مسالمتآمیز مطلقاً مسدود نشده و بهاصطلاح حجت
تمام نگردیده است از عكسالعملهای خشونتبار و قهرآمیز بپرهیزیم.... از
این حیث در برابر «تكلیفی» كه گوشزد فرمودید چه چارهای جز نوشتن و تقدیم
وصیتنامهها باقی میماند؟ در عین حال میگوید ما را از اعلام تعیین تكلیف
نترسانید.»
«شما كه پیوسته بهرغم نقاهت جسمی با گروهها و جماعت و افراد مختلف بهطور
روزمره دیدار و ملاقات دارید، اكنون اگر سوءتعبیر نشود ما و كلیه
هوادارانمان در تهران نیز كه قشری از اقشار ملت هستیم بدین وسیله تقاضا می
كنیم تا برای بیان مواضع و تشریح اوضاع و عرض شكایت و اثبات مطالب
فوقالذكر بدون هیچگونه تظاهر و در نهایت آرامش به حضورتان برسیم. به گمان
ما این میتواند یك رویداد مهم تاریخی محسوب شده و انشاءالله سرآغاز
بسیاری تدابیر و تفاهمات ملی و ... حتی زمینه ساز اتحاد عمومی سراسری برای
رفع كاملالعیار تجاوز حكام دیكتاتور و جاهطلب بعثی ...باشد».
درست در همین روز كه اطلاعیه سازمان مجاهدین(منافقین)منعكس میشود،آقای
بازرگان در روزنامه میزان آن سرمقاله معروف «فرزندان عزیز مجاهد و
مكتبیام» را مینویسد. مهندس بازرگان خطاب به هر دو جریان هم سازمان
مجاهدین(منافقین)و هم حزب جمهوریاسلامی كه باعنوان «مجاهد» و «مكتبی»
خطابشان میكند میگوید؛ میخواهید مملكت، ملت و دولت را وجهالمصالحه
خواستهها و ستیزههای خود نمایید و از آنها دعوت میكند كه از این به قول
معروف خر شیطان پائین بیایند و دعوت به مصالحه میكند.
آیتالله خمینی در 21 اردیبهشت در پاسخ به نامه 12 اردیبهشت مجاهدین، در
اجتماع روحانیون آذربایجان كه به دیدن ایشان رفته بودند، سخنرانی میكند كه
در روزنامه كیهان 22 اردیبهشت منعكس میشود.
آیتالله خمینی در این سخنرانی مسائل گوناگونی را مطرح میكند، ازجمله:
«مادامیكه شما تفنگها را در مقابل ملت كشیدهاید یعنی در مقابل اسلام با
اسلحه قیام كردهاید نمیتوانیم صحبت كنیم و نمیتوانیم مجلسی با هم داشته
باشیم. شما اسلحهها را زمین بگذارید و به دامن اسلام برگردید... فقط گفتن
به اینكه ما حاضریم و در آن نوشتهای كه نوشتهاید در عین حالی كه اظهار
مظلومیت زیاد كردهاید لكن باز ناشیگری كردید و ما را تهدید به قیام
مسلحانه كردید. ما چطور با كسانیكه قیام مسلحانه ضد اسلام میخواهند بكنند
میتوانیم تفاهم داشته باشیم. شما این مطلب و این رویه را ترك كنید و
اسلحهها را تسلیم كنید و اگر میگویید ما به قانون در عین حالی كه رأی
ندادهایم، لكن سر به او میسپاریم و قبول داریم آن را. با قانون شما عمل
كنید و قیام مسلحانه كه ضد قانون است و دارای اسلحه كه ضد قوانین كشور است
به اینها عمل كنید ماهم با شما بهتر از آنطوری كه شما بخواهید عمل
میكنیم... من هم كه یك طلبه هستم با شما حاضرم كه در یك جلسه، نه در یك
جلسه در دهها جلسه بنشینم و صحبت كنم. لكن من چه كنم كه شما اسلحه را در
دست گرفتهاید و میخواهید ما را گول بزنید... شما الآن میبینید كه بعضی
احزابی كه انحرافی هستند ما آنها را جزو مسلمین هم حساب نمیكنیم معذلك چون
بنای قیام مسلحانه ندارند و فقط صحبتهای سیاسی دارند آزادند هم نشریه
دارند بهطور آزاد... من اگر در هزار احتمال یك احتمال میدادم كه شما دست
بردارید آن كارهایی كه میخواهید انجام دهید حاضر بودم كه با شما تفاهم كنم
و من پیش شما بیایم لازم هم نبود شما پیش من بیایید...»
آقای(امام) خمینی وقتی این پاسخ را میدهند، درست است كه در موقعیت رهبری
انقلاب و با توجه به جناحبندیهای آن زمان مسائلی نظیر اسلحه كشیدن روی
مردم را مطرح میكنند، ولی فصلالخطاب صحبت ایشان این است كه «اسلحهها را
تحویل بدهید من به دیدن شما خواهم آمد.» من شخصاً فكر میكنم ـ البته این
نظری است كه امروزه به آن رسیدهام ـ یكی از بهترین و درستترین تاكتیكها
در آن ایام این بود كه سازمان مجاهدین(منافقین)تمامی انبارهای اسلحه خودش
را هركجا كه هست تخلیه كند و با یك جمله بسیار ساده و با بیان خاص خودش
اعلام كند كه «بفرمایید این اسلحههای ما» و «این هم خواستههای قانونی و
بر حق ما.» در آن صورت هیچكس نمیتوانست (اگر هم میخواست) معترض آنها
بشود.
مجاهدین با چند روز تأخیر در 25 اردیبهشت جواب
میدهند. اما نه مستقیماً به آیت الله خمینی، خطاب به بنیصدر با عناوینی
نظیر «ریاست جمهوری» و «عالیترین مقام رسمی»، «مسئول اجرای قانوناساسی» و
بالاخره و از همه مهمتر «فرماندهی كل قوا»!!. حال آنكه بنیصدر در
20خرداد توسط آیتالله خمینی از فرماندهی كل قوا بركنار شده و طرح عزل او
از ریاستجمهوری نیز با عنوان «عدم كفایت سیاسی» در دستور كار مجلس بود و
یك روز بعد از صدور نامه مجاهدین (یعنی 26 خرداد، قید دو فوریتی آن نیز
تصویب شده بود.) مجاهدین در نامه به بنیصدر كه بسیار مفصـل است (18 صفحه):
1ـ دستداشتن در غارت اموال مردم و آمادگی قیام مسلحانه را تكذیب میكنند
(امری كه پیش از این در نامه به آیت الله به نحوی انجام داده بودند.)
2ـ به مواد قانونی اختیارات رئیسجمهور اشاره میكنند.
3ـ «اقدامكننده مسلحانه علیه اقشار مردم را انحصارطلبان» میدانند.
4- از رئیسجمهور (رئیسجمهوری كه سخنانش در تلویزیون منعكس نمیشود)
میخواهند به مسئولیت قانونی خود عمل كرده، ترتیب مناظره تلویزیونی در مورد
اسلحه كشیدن مجاهدین روی مردم و آمادگی آنها برای قیام مسلحانه را بدهد.
5 ـ به ضرورت مسلح بودن مردم در مقابل تهاجمات خارجی میپردازند.
6 ـ به نقل قول از قرآن، رسالهها و حتی نوشتهها و فتاوی آیتالله
خمینی(تحریرالوسیله) درخصوص حكم شرعی نگهداری سلاح و انفال و غنائم جنگی و
از جمله سلاح میپردازند!!!
7ـ به خلع سلاح مجاهدان مشروطه و اینكه توطئه وزیر مختار انگلیس بوده
اشاره میكند.
8- بندهای بسیاری از قانوناساسی را معطل و اجرا ناشده ماندهاند ذكر
میكند.
9ـ از بنیصدر میخواهند تا در رابطه با بازگشت سگهای زنجیری امپریالیسم و
نظایر ازهاری به این آبوخاك به عرض مقام رهبری این توضیح ضروری و نظر
مجاهدین را برساندكه «امپریالیستها هیچ غلطی نمیتوانند بكنند!» مگر آنكه
از روی اجساد میلیونها مجاهد خلق و هوادارانشان در سراسر كشور بگذرند.
10ـ بعد از شاخه به شاخه پریدنهای بسیار و بعد از مطالب گوناگون گفتن،
مجاهدین بالاخره اینگونه موضعگیری میكنند آقای رئیسجمهور و فرمانده كل
قوا!
اگر نظر رهبری كشور بر خلع سلاح ماست و آغاز به درمان نمودن همه
نابسامانیها را از این نقطه صلاح میدانند، سازمان مجاهدین خلق ایران با
حفظ نقطهنظرهای عقیدتی و سیاسی خود و تذكار مجدد مسئولیتهای تاریخی حضرت
آیتالله خمینی نظر ایشان را گردن میگذارد مشروط بر اینكه شما بهعنوان
عالیترین مقام رسمی، اجرای تمامعیار و همهجانبه قانون را كه برعهده
شماست، عملاً تضمین و اعلام نمایید.
بدینترتیب ماجرای مجاهدین به عزل و یا عدم عزل بنیصدر از فرماندهی
كلقوا و ریاست جمهوری مشروط شده و پیوند میخورد.
سازمان در 25 اردیبهشت به رئیس مجلس یعنی آقای هاشمی رفسنجانی نیز نامه
مینویسد. ایشان پیش از آن در نمازجمعه خطاب به مجاهدین گفته بود كه «به
روی مردم اسلحه میكشید.» مجاهدین در جواب او میگویند «روی مردم اسلحه
نكشیدیم» و اعلام میكنند كه «حاضریم در مورد این مسئله به مناظره
بنشینیم.»
ملاحظه كنید! وقتی با رهبری و با رأس حاكمیت وارد گفتوگو شدند و اطلاعیه
12 اردیبهشت را دادند و پاسخ 21 اردیبهشت را گرفتند، تنزلدادن سطح گفتوگو
از سطح رهبری به سطح نیروهای پائینتر از اشتباهات بزرگ است. چرا كه
نمیخواستند یا آماده نبودند یا این پتانسیل یا درایت و دوراندیشی را
نداشتند كه بپذیرند بزرگترین فرصت تاریخی را بهدست آوردهاند. به نظر من
هر نیروی سیاسی در آن مقطع باید از این فرصت استقبال میكرد.
در آن ایام سازمان دچار چند مشكل
اساسی است:
یك: تحلیل غلط از شرایط آن روزگار كه گویا سازمان تودهای شده است. خاطرتان
هست در بحثهای استراتژیك سالهای پیش از پیروزی انقلاب مبارزه چریكی شهری
مرحلهبندی میشد و هدف و فلسفه عملیات چریكی این بود كه ترس تودهها را
بریزد، نیروی آنها را آزاد كند و آنها را به صحنه اجتماع بكشاند و وقتی این
ترس ریخته شد، سازمان پیشتاز رهبری میتواند امر سرنگونی را به پیش ببرد.
در نشریه مجاهد شماره29 به تاریخ 29 فروردین ، ذیل ضرورت انتشار روزانه
مجاهد چنین آمده است: «با توجه به گسترش تودهای سازمان، از مدتی پیش لزوم
انتشار روزانه مجاهد احساس میشد. سازمان مجاهدین ... مرحله به مرحله در
این مسیر پیش میرود... من باب مثال تا زمانی كه تنها روشنفكران متعهد
جامعه به سازمان سمپاتی دارند تیراژ نشریه یا نشریه های سازمان متناسب با
كمیت طرفداران، محدود است. لكن در شرایطی كه حمایت از سازمان اقشار مختلفی
از مردم را در بر میگیرد و بهعبارت دیگر سازمان وارد مرحله گسترش تودهای
میشود بدون شك تیراژ نشریههای آن لزوماً بایستی افزایش یابد.»
دو: گسترش تشكیلاتی و متورمشدن آن وقتی با توهم تودهایشدن همراه گردد،
بر بار رسالت تاریخی و ایدئولوژیكی(كه پیش از آن نیز وجود داشته)
میافزاید. مبارزه از علم ممكنات بودن به نبرد نهایی میان حق و باطل، میان
ذلت و شهادت و در یك كلام «عاشوراگونه» تبدیل میشود. ضمن آنكه از خود
ماجرای عاشورا نیز تصویر نادرست و غیر واقعی در ذهنها شكل گرفته است.
سه: درنتیجه، مقایسههای صوری و بدون توجه به شرایط «مشخص تاریخی» آغاز
میشود. نظیر مقایسه 28 مرداد 32 و مصدق و حزبتوده با آن روزها و بنیصدر و
خودشان وحزبجمهوری اسلامی.
چهار: در تفكر ایدئولوژیزه شده، به نیرو و پایگاه اجتماعی متحدان (بنیصدر
و...) پر بها داده، بدنه و نیروهای تشكیلاتی را بهجای اقشار و طبقات
اجتماعی حاملان تاریخ تصور میكند.
پنج: در تشكیلات «سازمان» گونه با انضباط آهنین و سلسله مراتب بالا به
پائین، گزارشهای تشكیلاتی ناخواسته آنگونه كه رهبری مایل است نوشته و
تنظیم میشود. چنان گزارشاتی از پایگاه گسترده متحدان سیاسی، از پایگاه
تودهای سازمان و از ناتوانی نیروهای حاكمیت در مقابله با تشكیلات انقلابی
خبر میدهند. (نقش ایدئولوژی در ندیدهگرفتن و یا كوچك شمردن مشكلات
واقعی).
شش: آن روی سكه، كمبهادادن به نیروهای حاكمیت میباشد. نشناختن روحیات
شخصی و اعتقادی آیتالله خمینی و نیز كمبهادادن به نقش مرجعیت مذهبی و
رهبری سیاسی كه در وجود ایشان متمركز شده بود.
هفت: كم تجربگی مفرط سیاسی، برتری شور و احساس و رؤیا بر «خرد سیاسی»....
روابط گسترده تشكیلاتی سازمان كه در هر شهر و
شهرستان و حتی بخش ، نیروی تشكیلاتی داشت، همگی دست به دست هم داد و این
تصور و تحلیل را برای سازمان پدید آورد كه تودهای شده و قادر است بهعنوان
آلترناتیو وارد صحنه اجتماع بشود.
بههمین دلیل است كه رجوی در اطلاعیه هشتم اردیبهشت 60 از موضع انقلاب
صحبت میكند و درست به این دلیل است كه او در گفتوگوهایش تجزیهوتحلیل
نیروهای سیاسی درون و بیرون حاكمیت را آغاز میكند؛ او در سلسله
گفتوگوهایش با نشریه مجاهد، در هفتهای كه به سیاستهای سازمان پیكار
میپردازد، ذیل مسئله جنگ میگوید: «مجاهدین به خلاف پیكار بیش از صلح تحت
حاكمیت بورژوازی از «انهدام و ذبح شرعی انقلاب و نیروهای انقلابی» نفرت
دارند و درست به همین دلیل، ما از جنگ داخلی زودرس مورد نظر پیكار (كه
طبعاً اگر اوضاع به همین ترتیب ادامه یابد و سركوب همچنان ادامه یابد، چیز
اجتنابناپذیری است) استقبال نمیكنیم و از آنجا كه نمیتوانیم در آنِ واحد
هم به مصاف همه دزدها برویم و همسگهای امپریالیسم را بگریزانیم، ترجیح
میدهیم وقتی بالاجبار به جنگ داخلی تن بدهیم كه برای خلقمان، برای
انقلابمان، برای تمامیت ارضی و انقلابی كشورمان و برای انقلابیونمان
كمترین ریسك را داشته باشد. مگر آنكه ارتجاع هیچ راه دیگری جز دفاع هر چه
سرسختانهتر و خونینتر برایمان باقی نگذارد.(مسعود رجوی سلسله مصاحبهها،
مجاهد شماره 114، فروردین60)
(پس از بازرسی خانه مهدی ابریشمچی در 27 خرداد) سازمان مجاهدین(منافقین)
مرتكب اشتباه بزرگ دیگری میشوند: بهگمان خود جهت اقدامی «بازدارنده»
اقدام به صدور اطلاعیه سیاسی ـ نظامی شماره 25 میكنند (28 خرداد 60) تا به
حاكمیت بفهماند كه ما بیش از این را تحمل نمیكنیم.این حركت نسنجیده، به
اعلام مبارزه مسلحانه توسط سازمان مجاهدین(منافقین) تفسیر میشود. متن
اطلاعیه بشرح زیر است: «بهدنبال یورش وحشیانه به خانه پدری برادر مجاهد
مهدی ابریشمچی از این پس مجاهدین خلق ایران با تمام قوا در قبال این گونه
تهاجمات مقاومت خواهند كرد... سازمان مجاهدین خلق ایران بدینوسیله از خلق
قهرمان ایران كسب اجازه میكند تا از این پس به یاری خدا در قبال حفظ جان
اعضای خود بویژه اعضای كادر مركزی كه بخشی از مركزیت تمامی خلق و انقلاب
محسوب میشوند، قاطع ترین مقاومت انقلابی را از هر طریق معمول دارد... از
این حیث بر آنیم كه نامبردگان هر كه باشند و در هر لباس دقیقاً شایسته
سختترین كیفر و مجازات انقلابی خواهند بود. ضمناً سازمان مجاهدین خلق
ایران این حق را برای خود محفوظ میدارد تا در هر موردی هم كه كیفر
فیالمجلس جنایتكاران در حین انجام جرم ضد انقلابی میسر نباشد، بزودی و
بهطور مضاعف آمران و عاملان مربوطه را به جزای خود برسانند.» در صدور این
اطلاعیه سیاسی ـ نظامی نیز بیتجربگی مفرط سیاسی دیده میشود.
(پس از 30 خرداد) رهبری پراكنده،كادرها و بدنه
تشكیلات گیج و منگ، نیروهای هوادار بیپناه و بیسرپناه رها در میدان و
مهمتر از همه بدون اطلاع از خط مشی مشخص. رهبری مجاهدین علیرغم شعارها و
اعتماد به نفسی كه تا قبل از آغاز برخوردها از خود نشان میداد تقریباً
مات شده است. بخشهای گوناگون سازمان بدون ارتباط چهبسا هركدام خط متفاوتی
را ادامه میدهند. نشریه مجاهد شمارههای 127 و 128 به تاریخ دوم و چهارم
تیر ماه نوشته وآماده چاپ میشود. اما كدام چاپخانه و كدام نیرو برای پخش
آن؟این در حالی است كه رهبری سازمان سودای دیگری دارد. رهبری مجاهدین، از
سیخرداد تا 7 تیر60 به كمك شبكههای اطلاعاتی و نفوذی خود در ارگانهای
جمهوریاسلامی طرحی «انتقامی» را تدارك میبیند. رهبری مجاهدین برای جبران
عقب ماندگی و گیجی سیاسی خود طی ماههای گذشته وبخصوص عدم برآورد صحیح از
شدت عكسالعمل جمهوری اسلامی و نیروهای وفادار به آن نسبت به تظاهرات 30
خرداد، دست به كار میشود.عمل بزرگ مسلحانه. رعد در آسمان بی ابر و... با
كدام تحلیل مشخص و با كدام استراتژی جهت ادامه؟ هنوز هم كه هنوز است، معلوم
نیست! شامگاه 7 تیر، اولین و بزرگترین عمل مسلحانه سازمان
مجاهدین(منافقین)علیه جمهوریاسلامی و سران آن است: انفجار دفتر مركزی حزب
جمهوری اسلامی. كشته و مجروح شدن صدها تن از مقامات عالیرتبه
جمهوریاسلامی.
فردی بهنام محمدرضا كلاهی، اهل تهران، دانشجوی سال
اول رشته برق دانشگاه علموصنعت از دانشجویان هوادار مجاهدین(منافقین) بود
كه بعد از مدتی به توصیه سازمان بهظاهر تغییر موضع داده، هوادار حزب
جمهوریاسلامی میشود. ابتدا بهعنوان پاسدار كمیته انقلاباسلامی ولیعصر
واقع در خیابان پاستور شروع به كار میكند. سپس به تشكیلات دفتر مركزی حزب
جمهوری وارد میشود. با توجه به تخصص فنی و نیز نظم و دقتی كه در انجام
امور داشت، بسرعت مورد توجه قرار گرفته، مسئول برگزاری جلسات و كنفرانسهای
حزب میشود. ضمن آنكه حفاظت سالن نیز بهعهده او بوده است. وی اطلاعات
درون حزب ازجمله زمان برگزاری جلسات نوبتی شورای مركزی و دیگر برنامههای
دبیرخانه حزب را به سازمان (منافقین) اطلاع میدهد. یكی از این جلسات در
شامگاه روز یكشنبه 7 تیر بود. موضوع اولیه بحث چگونگی مبارزه و مهار تورم و
گرانی بود. اما بعد از بركناری بنیصدر، موضوع نشست عوض شده و قرار میشود
كه به شرایط بعد از بركناری بنیصدر بپردازند. آقای بهشتی هم طبعاً
بهعنوان نفر اول و اصلی حزبجمهوری اسلامی، سخنران اصلی بوده است. رهبری
سازمان بسرعت دست بهكار طراحی عملیات انفجاری میگردد. كلاهی، توسط مسئول
خود در بخش اطلاعات سازمان توجیه عملیاتی شده و چندین نشست توجیهی برای او
گذاشته میشود. با توجه به راحتی تردد برای او در جلسات مهم، قرار میشود
دو بمب بسیار قوی یكی در سبد كنار تریبون و دیگری در كنار ستون اصلی جا
داده شود. كلاهی دعوتكننده افراد به جلسه بود و تلاش میكرد تا تعداد هرچه
بیشتری را به آن جلسه دعوت كند. او تا آخرین لحظات در صحنه حضور داشت و
هدف از حضورش این بود كه افراد هرچه بیشتری را به داخل سالن راهنمایی كند و
هم چنین ناظر انجام مراحل نهایی طرح باشد. طبعاً تعدادی از افراد سازمان
از دور و نزدیك، بهطور ناشناخته ناظر عملیات بودند و اینطور نبود كه او
بهتنهایی قادر به انجام این كار باشد. بعدها گفته شد كه موسی خیابانی
شخصاً برای اطمینان از درست عملكردن چاشنیها تعداد زیادی از آنها را در
وان حمام كنترل كرده بود. بنا به گفته رجوی، نام رمز عملیات «الله اكبر» و
زمان آن رأس ساعت 9 شب بوده است.
اما یك روز قبل، یعنی در 6 تیر انفجاری در مسجد ابوذر رخ داد. بمب كه در
ضبطصوت كار گذاشته شده بود، هنگام سخنرانی آقای خامنهای منفجر شد و باعث
جراحت شدید ایشان بویژه از ناحیه دست راست میشود. چند روز قبل هم مرحوم
چمران در جبههها شهید شده بود و این ایام همزمان با شبهفت او بود. اینها
پارامترهایی بود كه در سازمان بهعنوان عوامل بازدارنده مطرح شد. سازمان
نگران بود تا مبادا به خاطر ماجرای 6 تیر ،نشست حزبجمهوری اسلامی كه
بیشتر سران قرار بود آنجا جمع میشدند برگزار نشود، ولی این جلسه كه
تداركات آن از قبل دیده شده بود برگزار میشود. البته در روابط درون
سازمانی ادعاهایی مطرح شد كه با واقعیت نمیخواند، ازجمله گفته شد كه مسعود
رجوی اعلام آمادگی كرد كه اگر طرح با مشكل روبهرو شد، خود او طی عملیات
انتحاری بمب را به خود بسته و در آن جلسه منفجر كند. بعد هم گفته شد كه علی
زركش و موسی خیابانی مانع این كار او شدند. من همینجا اعلام میكنم
اینگونه ادعاها به گروه خونی آقای مسعود رجوی نمیخورد، گرچه اینگونه
صحبتها از ایشان نقل میشد و در خارج از كشور هم مطرح شده بود.
به خاطر دارم شب عملیات، من، علی زركش، علیرضا معدنچی، احمد شادبختی و
همسرش، محمدعلی جابرزاده انصاری، همسر من و چند نفر دیگر در خانهای مخفی
در اول اتوبان عباسآباد در طبقه چهارم یا پنجم حضور داشتیم. زركش خبر
طراحی چنین عملیاتی را به تعدادی از ما داد و ما از طریق دستگاه شنود
بیسیم پاسداران و كمیتهها به گوش بودیم. شاخص پیروزی عملیات كشتهشدن
آیتالله بهشتی بود كه اگر صرفاً ایشان كشته میشدند عملیات پیروز بود.
ساعت 9شب انفجار صورت میگیرد. كلاهی تا دقایق آخر آنجا بوده است و بعد
آنجا را ترك میكند. بدینترتیب انفجار
هفت تیر با مواد منفجرهای كه از پادگانها مصادره شده بود صورت میگیرد.
شنود كمیتهها و سپاه، نشاندهنده این بود كه آنها نیز دنبال این بودند كه
ببینند آقای بهشتی جزو كشتهشدگان است یا نه، كه بعد معلوم شد. هدف اصلی از
انفجار، آقای بهشتی بود و بمب نیز در زیر تریبون سخنرانی ایشان كار گذاشته
شده بود. شدت موج انفجار و كهنهبودن ساختمان باعث فروریختن سقف و ریزش
آوار میشود. بیشترین تلفات نیز ناشی از ریزش آوار بود.
درست در فردای هفتم تیر، طبق برنامه از قبل آماده
شده و در پی موافقت با قاسملوـ دبیركل وقت حزبدموكرات كردستان ـ من وسه
نفر دیگربهعنوان گروه مؤسس رادیو مجاهد، همراه پیك اعزامی حزب ، عازم
مهاباد و كردستان شدیم. یكی دو ماه بعد، سازمان فردی را برای حفاظت به
كردستان آورد، هویت او برای همه روشن نیست . آن شخص كسی نیست جز محمدرضا
كلاهی. او مدتها در كردستان در بخش رادیو بود. كارایی ویژهای نداشت. برای
حفاظت به منطقه منتقل شد و تهیه بولتن خبری رادیوهای مختلف ازجمله كارهای
او بود. بعدها چند بار او را در بغداد دیدم. آخرین شنیدههای من در مورد
او این است كه در روند تحولات ایدئولوژیكی درون سازمان مجاهدین، او هم به
لحاظ اعتقادی مسئلهدار شده و حتی شنیدم كه از سازمان كناره گرفته و یا در
حاشیه است، ولی بهدلیل نقشی كه در ماجرای هفت تیر داشته امكان زندگی
علنی ندارد و بهصورت ناشناس زندگی میكند.
نمونه برجستهای را میتوان نام بردكه می توانست
مانع از درگیر و رویارویی شود، آیتالله بهشتی است، كه سازمان طی دوران
معروف به فاز سیاسی سعی كرد از ایشان چهره نامطلوب و مخوفی بسازد. حال
آنكه بعدها در خاطرات افرادی كه سازمان كمتر با آنها درگیر میشد و از قضا
بیشتر نقشآفرین بودند، میخوانیم كه در جریان ملاقاتهای رجوی و خیابانی
با آیتالله بهشتی در جلسات شورای انقلاب، چندینبار از ایشان خواسته بودند
تا اجازه دهد آنها را هنگام خروج از شورای انقلاب دستگیر و بهقول معروف
سر فتنه را بكوبند، اما ایشان همیشه مخالفت كرده است. وقتی تاریخ آن ایام
را ورق میزنیم، میبینیم كه آقای بهشتی در موقعیت رئیس دیوانعالی كشور
حتی در مناظرههای رادیویی و تلویزیونی حاضر میشد. بعدها نیز بهاصطلاح
مناظرههایی در زندان اوین میان زندانیان و زندانبانان انجام شد. مقایسه
این مناظرهها، مقایسه دو تفكری است كه در مقاطع گوناگون نقش تعیینكننده
در حاكمیت جمهوری اسلامی داشتند.
نمونه دیگر آیتالله مهدویكنی است. ایشان نیز چه در دوران قبل از 30 خرداد
و چه بعد از آن بر برخورد ملایم و ارشادی و مشاركتدادن مجاهدین در امور
تأكید میكرد، این موضوع حتی در خاطرات شماری از سران جمهوری اسلامی نیز
آمده است كه بعد از شروع مبارزه مسلحانه و حتی بعد از 7 تیر و 8 شهریور نیز
ایشان طرفدار چنین روشی بوده است. نمونهای كه خود از ایشان به یاد دارم
آزاد نمودن حمید خادمی از كادرهای مسئول مجاهدین است كه در حوالی اردیبهشت
60 هنگام حمل كامیون حامل بیسیم و سایر وسایل ارتباطی توسط كمیته دستگیر،
اما توسط ایشان آزاد شد. (آیتالله مهدویكنی قبل از انقلاب با بسیاری از
كادرها و مسئولان مجاهدین، ازجمله احمد رضایی و حنیفنژاد از نزدیك آشنایی
داشت و مدتی نیز هم سلول حمید خادمی و شاهد شكنجهشدنهای او بود.)
دشمنان انقلاب بدانند وقتی ما از جانمان گذشتیم دیگر هیچ راهی برای تسلط بر ما ندارند.