یاس دارد وام بویش را ز بوی چادرت
اسمان ها تکه ای هست از رفوی چادرت
خاک و خاکستر نشسته روی تار و پود ان
حادثه راشرح داده مو به موی چادرت
چند وقتی هست می ایم به خانه دیده ام
می دوی یک گوشه ای در جستجوی چادرت
خیره و مبهوت,روز و شب,حسن بی اختیار
اشک ریزان می نشیند روبروی چادرت
چادر نو اسمان و چهره تو مثل ماه
لکه های خون ستاره های روی چادرت
بعد تو هم صحبت شب های تنهایی من
تا سحر سر می کنم با گفتگوی چادرت