من کنارت بودم و نشناختی...!
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
گفت: یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دلخونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن!..........
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم....؟
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی................!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۲/۲۰ ساعت 20:31 توسط ح.ا بابادی
|
دشمنان انقلاب بدانند وقتی ما از جانمان گذشتیم دیگر هیچ راهی برای تسلط بر ما ندارند.