حسن رحیم پور ازغدی در باب افتراق اندیشه دکتر شریعتی با برخی روشنفکران دو دهه اخیر سخنانی دارد که هفته نامه "دانشجویان" برای اولین بار منتشر کرده است.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، وی در بخشی از سخنان خود می گوید: مرحوم شريعتي مي‎گفت انسان آرمان‎گرا و جنبش آرمان‎گرا به يک معنا ايده‎آليستی‎ست ، بله به معناي درست کلمه ايده‎آليستی‎ست چون ايده دارد . کسي که ايده دارد، به يک معنا ايده‎آليست است، اما نه ايده‎آليست به معناي ذهن‎گرا و خيال باف بلکه به معناي آرمان‎گرا .

متن کامل این سخنرانی به شرح زیر است:

شريعتي و روشنفکري ديني انقلابي قبل از انقلاب، حتما بايد نقد شود؛ اما نبايد سوء تفاهم شده و اشتباه گرفته شود با گفتمان‎هايي که به نام روشنفکري ديني در يکي دو دهه اخير در کشورهاي اسلامي مطرح شد، گفتمان‎هایی که درست براي مهار کردن جرياني به‎وجود آمدند که امثال شريعتي قبل از انقلاب می‎خواستند آن جريان به راه بيفتد و خود نیز جزو سازندگان آن جريان بودند.

به جهت اين‎که نسل شما اين اسم ها را زياد شنيده و اطلاعاتي در مورد آن ها ندارد، گاهي واقعا افراد را خلاف آن‎چه که بودند، براي‎تان معرفي مي‎کنند و متأسفانه شما بعضا این‎ها را می‎پذیرید.

اما برای بازخواني ديدگاه‎هاي مرحوم دکتر علي شريعتي، در باب روشنفکري و ايدئولوژي و آسيب شناسي روشنفکري،

سئوالاتي را مطرح مي‎کنيم و پاسخ‎هاي‎شان را از نگاه دکتر شريعتي خواهيم گفت تا از این رهگذر به درک بهتر گفتمان‎ها نائل شویم.

آيا در گفتمان دکتر شریعتی روشنفکر مساوي بود با دانشمند يا فيلسوف یا انتلکتوئل و افراد آکادميک؟

درآن زمان در افکار عمومي اين تصور وجود داشت که روشنفکر يعني فردي که تحصيلات دانشگاهي دارد و البته به غرب رفته و برگشته! اما مرحوم شريعتي اين هسته از تعريف روشنفکر را مورد حمله قرار داد و روشنفکر را اين‎گونه تعريف کرد: روشنفکر کسي است که بين فکر و عمل پل مي‎زند و مساوي با تحصيل‎کرده و آکادميسین هم نيست؛ چه بسا روشنفکري که غيردانشگاهي است و يا دانشگاهياني که غير روشنفکرند،که اتفاقا اکثر دانشگاهيان غير روشنفکراند.

مراد شريعتي از روشنفکر مسئول، کسي‎ست که نسبت به وضع انساني در زمان تاريخي و مکان اجتماعي خودآگاهي دارد و لذا نسبت به آن احساس مسئوليت مي‎کند. در مراحل ابتدايي اين روشنفکر مسئول، اگر تحصيل‎کرده هم باشد، چه بهتر؛ ولي در مراحل اصلي انقلاب اکثر تحصيل‎کرده‎هاي رسمي (انتلکتوئل‎ها) خيلي کارايي نداشتند. ايشان استدلال مي‎کردند که رهبران اغلب جنبش‎هاي مترقي و جوشان در دنيا، جنبش‎هاي ضداستعماري و آزادي‎بخش، روشنفکران انقلابي و غيرآکادميک بودند. و البته بايد هم اين‎گونه باشد، به‎دليل اين‎که تقريبا هيچ‎کدام از رهبران انقلاب‎هاي بزرگ در آفريقا، آمريکاي لاتين و آسيا،  تحصيل‎کرده‎هاي رسمي دانشگاهي نبودند؛ زيرا روشنفکراني که مورد نظرند و مي‎توانند توده‎ها را برآشوبند و مسير تاريخ را تغيير بدهند، دانشمندان رسمي نيستند، وارثان گاليله و کوپرليک و ارسطو نيستند، بلکه کساني بوده‎اند که به‎دنبال الگوهاي پيامبران و رهبران بزرگ تاريخ‎ساز و مردمي بوده‎اند و اين خود از آن‎روست که تيپ‎هاي رسمي معمولا حرف‎هاي تازه ندارند و نمي‎توانند انرژي تازه‎اي در وجدان جامعه جاري کنند، اينان همان چيزهايي که خوانده‎اند، همانند درس پس مي‎دهند! اغلب دانشگاهيان تابع دکترين ترجمه‎اي غرب هستند و آن دکترين اصلا توليد نشده براي دگرگون کردن جهان، بلکه توليد شده  براي حفظ وضع موجود جهان؛ به‎خصوص در عرصه علوم اجتماعي و انساني و اين يعني مي‎خواهند سلطه سرمايه‎داري غرب را حفظ کنند.

در ديدگاه ما روشنفکر در واقع شخصيتي‎ست انقلابي، آگاه و متعهد در برابر سرنوشت جامعه، تلاش‎گر در جهت تغيير ايدئولوژيک وضعيت جهان و نقشه اين تغيير و اصلاح انقلابي، ايدئولوژي است .

رسانه‎هاي غرب در جنگ سرد، براي سرکوب جنبش‎هاي ضداستعماري حتي قبل از انقلاب ما، ادبياتي را در دهه شصت ساختند و تا به الان هم ادامه داده‎اند که بر مبنای آن ايدئولوژي عبارت است از: دگماتيسم و جزميت.

 و یا ايدئولوژي چیزی نیست جز: نفي عقلانيت، نفي آزادي و نفي عليت.

اما تفسير دکتر علي شريعتي از ايدئولوژي: ايدئولوژي انقلابي، آن جهان بيني حرکت آفرين است که شامل توزيع حرف‎ها، باورها، آرمان‎ها و مشي عقيدتي است، براي آگاهي بخشيدن به حرکت اجتماعي، روش شخصي براي زندگي، شکل ايده‎آل براي شخصيت انسان، مسئوليت‎پذيري برپايه آزادي، آگاهي و فداکاري. بنابراين مذهب به عنوان ايدئولوژي انقلاب عقيده‎اي بود که آگاهانه براساس نيازهاي عيني براي ميل به ايده‎آل‎ها انتخاب مي‎شود. مذهب مقداری عقايد موروثي، احساسات تلقيني و رفتار ناخودآگاه نيست، بلکه تکنيک چگونه زيستن و چگونه ساختن جامعه است.

سوال دیگر آن است که آيا آرمان‎گرايي، خيال‎پردازي است ؟

يکي از محور‎هايي که تحت عنوان نوانديشي ديني از غرب آمده، اين است که هدف توسعه است و روش نيز دموکراسي است، آن‎هم بدون هيچ قيد و شرط ايدئولوژيک. و اين‎که آیين بايد آیین واقع‎گرايانه باشد. واقع‎گرايانه به اين معنا که ايدئولوگ‎ها ايده‎آليست و غیرواقع‎بین هستند .

اين حرف به اين دليل در غرب زده شد که انقلابيون جهان متهم شوند به اين‎که يک مشت احمقند و ايدئولوگ‎ها‎ی‎شان نز يک مشت خرافي‎اند، واقعيت را درست نمي‎بينند و مي‎خواهند روي زمين بهشت درست کنند، اما جهنم درست مي‎کنند.

اما گفتماني که روشنفکري ديني متعلق به انقلاب مطرح مي‎کرد، درست در نقطه مقابل اين بود و بيان مي‎داشت که ما در هدف، ايده‎آليست باشيم و در روش، رئاليست. يعني در هدف، مطلق‎گرا باشيم، اما در روش بايد به ممکن بودن آن در شرايط کنوني نيز انديشيد. پس می‎توان نتیجه گرفت که در روش بايد واقع‎بين بود، نه واقع‎گرا.

واقع‎گرا يعني توجيه‎گر وضع موجود. و واقع‎گرايي يعني واقعيت هر وقت هرچه هست بپذير. آرمان‎گرا حتما واقع‎گرا نيست، اما واقع‎بين مي‎تواند باشد. بنابراين اشکالي ندارد که ما شعارهايي انتخاب کنيم، بلکه لازم است شعارهايي انتخاب شوند که درست باشند؛ حتي لازم نيست که همين الان بالفعل به دست من ممکن باشد و اجرا شود، ولي هدف بايد درست باشد چون  باید مسير و جهت درست باشند .

پس آيا آرمان‎گرايي خيال‎پردازي‎ست؟ آيا مدينه فاضله و جامعه ايده‎آل و موعود، نوعي اتوپياسازي و رؤيابيني و یا خواب‎گردي دسته جمعي است؟

مرحوم شريعتي مي‎گفت انسان آرمان‎گرا و جنبش آرمان‎گرا به يک معنا ايده‎آليستی‎ست ، بله به معناي درست کلمه ايده‎آليستی‎ست چون ايده دارد . کسي که ايده دارد، به يک معنا ايده‎آليست است، اما نه ايده‎آليست به معناي ذهن‎گرا و خيال باف بلکه به معناي آرمان‎گرا .

کسي که آرمان دارد، تسليم واقعيت‎هاي نادرست نمي‎شود و همواره به يک جامعه‎برين و ‎برتر فکر مي‎کند. بنابراين اتوپيا ذاتا موضوع بدي نيست. لازمه آرمان‎خواهي، داشتن مدينه فاضله است، ولو اين‎که الان براي من بالفعل قابل دسترس نباشد، ولي جهت مرا مشخص مي‎کند و به من انگيزه و نيروي حرکت مي‎دهد. ما در هدف، مطلق و در باب وسيله، نسبي هستيم‎. چراکه ما بشریم و در مورد ميزان تحقق هدف مجبوريم نسبي عمل کنيم، چون ما خودمان موجودات نسبي هستيم. اما اين موجود نسبي بايد به تکيه گاه مطلق تکيه کند و نگاهش به يک افق مطلق باشد تا همين موجود نسبي در حد توان خودش به سمت آن مطلق حرکت کند و نزديک شود. يعني به جامعه برين بيانديشيد تا به جامعه برتر دست يابيد.

هدف اين مبنا، که انديشيدن به جامعه عدل جهاني است، يک اتوپياي ذهني و خيالي محض نيست؛ بلکه هدفی درست و ممکن، اما بسيار مشکل است و آ« چیزی نیست جز  تشکيل يک امت انساني برادروار جهاني، با جهت‎گيري تکاملي توحيدي و نفي همه  اشرافيت‎ها و تبعيض‎ها و تعقيب اهداف بهشتي روي زمين، نه تشکيل بهشت روي زمين که ممکن نسيت.

اگر فلسفه‎اي براي زندگي‎داري، هدفي براي مبارزه‎داري و اين هدف نهايي ، هدف جامعه را ترسيم مي‎کند .

منبع : خبرنامه ی دانشجویان ایران