آيتا... مصباح يزدي: هدف دشمن در فتنه اخير، تضعيف ولايتفقيه بود
حضرت علي(ع) در خطبه 216 نهجالبلاغه به مطلبي اشاره ميكنند كه در هيچيك از مكاتب فلسفه حقوق درست تبيين نشده است. ايشان ميفرمايد حق از جايي پيدا ميشود كه كسي مالك چيزي باشد. همه هستي مملوك خداست و هركس هرچه دارد از خدا به او عطا شده است. ريشه همه حقوق از خداي متعال است. اولين حقي هم كه در عالم شكل ميگيرد حق خدا بر بندگان است. ولي خداي متعال از باب لطف و عنايتي كه به بندگان دارد، حق را يك طرفه قرار نداده است؛ بلكه فرموده من بر شما حقي دارم، شما هم بر من حقي داريد. حق من بر بندگانم اين است كه مرا بندگي كنند، حق آنها هم اين است كه پاداش درخوري به آنها عطا كنم. بعد از حق خدا نوبت به اين ميرسد كه خدا حقوقي را براي بعضي بندگان، بر بعضي ديگر قرار داده است.
مثل حقي كه پدر بر فرزند و فرزند بر پدر دارد. اين مطالب در مقدمه اين خطبه بيان شده است تا ميرسد به اينجا: و ا‡عظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالي علي الرعيه و حق الرعيه علي الوالي.
اگر از حق خدا كه اصل همه حقوق است بگذريم، بزرگترين حقي كه خدا براي انساني بر انسان ديگر قرارداده، حقي است كه سرپرست جامعه بر جامعه دارد و حقي كه مردم جامعه بر سرپرستشان دارند. اين بالاترين حقي است كه خدا براي انساني بر انسان ديگر قرار داده است.
در گفتوگوهاي روزانهمان وقتي ميگوييم فلاني آدم متديني است، آنچه به ذهنمان ميآيد اين است كه نمازخوان و روزهبگير است، در مراسم عزاداري شركت ميكند، احياناً اهل هيأت و سينهزني است، به زيارت ميرود و... يك مقدار بيشتر، ظواهرش هم ديني است؛ محاسن و تسبيح و انگشتري دارد. يك مقدار عميقتر، مستحباتي را هم در زندگياش رعايت ميكند.
اما آيا هيچ به ذهن شما آمده است كه وقتي ميگوييم فردي ديندار است، يعني از حاكم اسلامي بيشتر حمايت و اطاعت ميكند؟
فرهنگي كه در طول قرنها در جامعه ما رواج پيدا كرده، اين است كه دين يعني من نمازم را بخوانم، روزهام را بگيرم، دروغ نگويم و غيبت نكنم. اما اينكه شرط دينداري اين باشد كه من وظايف سياسيام را درست انجام دهم، خيلي دور از ذهن ماست. تا قبل از پيروزي انقلاب، اين مسأله نه تنها دور از فضاي ديني بود؛ بلكه اصلاً مغاير با دينداري هم شمرده ميشد. حضرت امام(ره) در فرمايشات خود به اين مسأله اشاره ميكنند كه يك زماني اگر ميخواستند از كسي تعريف كنند و بگويند آدم دينداري است، ضدش اين بود كه ميگفتند آدم سياسي است. آدم سياسي يعني آدم بيتقوايي است. معنايش اين بود كه وظايف سياسي اجتماعي ربطي به دين ندارد! اگر ضد دين نباشد، جزء دين نيست! در عصر ما مرحوم مدرس ميگفت «سياست ما عين ديانت ماست». و كسي كه به اين شعار جامه عمل پوشاند امام رضوانا... تعالي عليه بود. حضرت امام(ره) ده پانزده سال زحمت كشيدند تا اينرا جزء فرهنگ اسلامي ما قرار دادند كه وظايف سياسي اجتماعي جزء دين است و براساس آن اين انقلاب شكل گرفت و بهعنوان انقلاب اسلامي در عالم تحقق پيدا كرد. انقلاب يك پديده سياسي اجتماعي است و پسوند «اسلامي» فرع اين است كه اين مسائل به اسلام ربط داشته باشد. قبلاً اينگونه نبود. الان هم بعد از گذشت سي سال از پيروزي انقلاب، هنوز در بسياري از اقشار جامعه ما اين مطلب آنطور كه بايد و شايد جا نيفتاده است. هنوز مسائل ديني را يك دسته ميدانيم، مسائل سياسي را هم در حاشيه و كمرنگ ميدانيم و با نقطهچين به دين وصل ميكنيم، نه با خط مستقيم! در صورتي كه اميرالمؤمنين(ع) ميفرمايند عظيمترين حقي كه خدا براي انساني قرار داده، حقي است كه مسؤول و رهبر جامعه بر مردم و مردم بر او دارند. يعني اين جزء دين و بالاترين ركن آن است.
در مقابل اينكه مسائل اجتماعي و سياسي جزء دين باشد، اين گرايش ناخودآگاه وجود دارد كه اينها در مقابل دين است. اين گرايش «سكولاريسم» ناميده ميشود. گاهي براي اينكه دينداران را كاملاً از اين مسائل بركنار بدارند، ميگويند مسائل سياسي آلودگي و حقهبازي دارد، در حاليكه دينداري بايد پاك و مقدس باشد.
اگر صحبت از پليدي و زشتي است، در مسائل فردي هم پليدي و زشتي وجود دارد. كساني ممكن است شكل ظاهري دين را با پليدي و رياكاري توا‡م كنند. اگر كساني در مقام سياست هميشه به فكر منافع شخصي و گروهي هستند، اين گناه سياست نيست، بلكه گناه سياستبازان است؛ همانگونه كه رياكاري يا خرافهگري شيادهايي كه به خرافات تمسك ميكنند، گناه دين و معنويت نيست، بلكه گناه اين حقهبازان است كه به جاي صفا و معنويت و نورانيت دين، خرافات و كلكهاي شيطاني را جانشين ميكنند. سياست به معناي مديريت جامعه و دخالت در امور سياسي و اجتماعي يعني دخالت در سرنوشت جامعه اسلامي، و اين بخش عظيمي از دين است.
در اين زمان هم با يك فتنه عظيم شيطاني مواجه هستيم. براي اينكه ما را از رهبري الهي و آن حقي كه خدا براي رهبر ديني بر مردم قرار داده است جدا كنند. در قضاياي اخير، ميخواستند ولايت فقيه را كه روح انقلاب اسلامي و موجب قوام اين حكومت است، از ما بگيرند. اگر بشود آنرا حذف كنند، اگر نه لااقل با تغيير قانون اساسي و... آنرا تضعيف كنند. حالا چه كساني آگاهانه در اين كار دخالت كردند و چه كساني فريب خوردند، بنده قضاوت نميكنم. اما به هر حال نقشه اصلي شيطان كه رئيس همه اينها بود، اين بود كه ركن نظام اسلامي را تضعيف كند.
قوام حكومت به اين است كه مردم اطاعت از رهبرشان را اطاعت از خدا ميدانند. رمز پيروزي انقلاب اين بود كه مردم اطاعت از اين حكومت را از باب اطاعت از خدا بر خودشان لازم ميدانستند؛ محبت اين حكومت را محبت خدا و فرع همان محبتي ميدانند كه پيغمبر اكرم فرمود: قل لااسئلكم عليه اجراً الاالموده` في القربي. اجر رسالت پيغمبر(ص)، محبت اهل بيت(ع) است. اجر قيام امام و انقلاب امام، محبت جانشين اوست. اين محبت است كه مردم را با رهبرشان آنچنان پيوند ميدهد كه از هم انفكاكپذير نيستند. يكي از آرزوهاي مردم اين است كه رهبرشان را يك لحظه ببينند؛ و اين نيست مگر به خاطر اينكه او را جانشين امام زمان(عج) ميدانند. البته نه كاملاً مثل او، بلكه پرتو و مرتبهاي از جايگاه او؛ و الا مقام امام زمان(عج) مقامي است كه امام(ره) ميفرمود: جان من فداي خاك پاي او. مثلاً امامي كه در عالم بينظير بود ميگفت: روحي لتراب مقدمه الفداء. اين پرتو نوري از آن خورشيد بينهايت است. اين رمز پيروزي، پيشرفت و دوام در مقابل همه توطئهها است. دشمنان اينرا ميخواهند بگيرند و خوب تشخيص دادهاند. متأسفانه در درون جامعه ما آنطور كه بايد و شايد، به اين مسأله درست توجه نميشود. عموم مردم ما اين مسائل را خوب درك ميكنند؛ اما خواصي كه مسؤوليتپذير هستند، خيلي باورشان نيست. آنها تصور ميكنند رهبر هم مثل يك رئيسجمهور است. در قانون اساسي او شخص اول است اين شخص دوم. در صورتي كه اين دو با هم تفاوت ماهوي دارند. ولي فقيه يك رهبر ديني و جانشين امام زمان(عج) است؛ اما رئيسجمهور نمايندهاي است كه مردم او را انتخاب كردهاند.
بله. رئيسجمهور وقتي از طرف وليفقيه نصب شد، عامل او مي شود و پرتوي از آن قداست هم بر وي ميتابد. آنوقت اطاعت از رئيسجمهور و مجلس و ساير چيزها هم اطاعت از خدا ميشود. اما تا اينچنين نشده است، حساب رهبر از ديگران جداست؛ چرا كه ارزشش از طرف خدا و امام زمان(عج) است.
عزيزان! دينداري فقط به نماز و روزه نيست. اطاعت از رهبر شرعي و قانوني جزء دين ماست. البته متقابلاً مردم هم بر او حق دارند. حق مردم اين است كه رهبر بايد تمام توانش را صرف كند براي اينكه احكام اسلامي را در جامعه اجرا و نيازهاي مردم را برطرف كند. اگر كوتاهي كرده باشد به وظيفهاش عمل نكرده است.
حضرت امير(ع) در ادامه خطبه ميفرمايد در عالم هيچكسي نيست كه نتواند به رهبر جامعه اسلامي كمك كند؛ همه ميتوانند كمك كنند. كوچك يا بزرگ، هركس در حد خودش. حاكم اسلامي هم هر كس باشد، بزرگتر از آن نيست كه بينياز از كمك مردم باشد. هركس در هر حدي باشد، به كوچكترين افراد جامعه نياز دارد.
نتيجهاي كه ميخواهم عرض كنيم بخصوص براي شما هنرمندان عزيز اين است كه هنر در جامعه اسلامي، مثل يك هنر آزاد، هنر براي هنر نيست؛ اينجا هنر براي خدمت به مردم و مبارزه با باطل است. هنرمند مسؤول است و يكي از بزرگترين مسؤوليتهاي او همين است كه با هنر خودش در جهت تقويت رهبر جامعه اسلامي تلاش كند. زبان هنر از هر زباني گوياتر است؛ همه آنرا ميفهمند و تا عمق جان مردم هم نفوذ ميكند. كدام زباني است كه اينچنين وسعت داشته باشد كه تمام مردم دنيا آنرا درك كنند؟
نكته ديگر اين است كه بسياري از مزايا و مهارتهاي انساني در اثر شرايط نامناسب فرهنگي گاهي تأثير عكس ميگذارد. توليد بمب هستهاي كه مبدا‡ جنايتهاي فراواني بود، به بركت علم حاصل شد. علمي كه نور و افتخار انسانيت است، وقتي در غير راه صحيح بهكار گرفته شود، چنين خطري را بهبار ميآورد كه هيچچيز ديگري جانشين آن نيست. فلسفه را ملاحظه كنيد. ميتواند انسان را در درك هستي و ارتباط انسان با آفريننده كمك كند و ريشهايترين مسائل دين را براي انسان اثبات نمايد؛ اما اگر غيرالهي باشد، ميتواند آدم را به پوچي و بيخدايي سوق دهد! هنر هم همين طور است؛ اگر در راه صحيح باشد ميتواند انسان را به بهترين زبان به راه هدايت سوق دهد و در غير اينصورت ميتواند انساني را از اوج انسانيت به پستترين مراتب حيوانيت سوق دهد.
بايد توجه كرد كه انسان از مسير صحيح منحرف نشود و به لغزشهايي كه در اين مسير هست دچار نشود. وگرنه ممكن است ضررهايي كه از اين ناحيه به جامعه ميرسد خيلي بيشتر از منفعتش باشد. كساني كه وارد اين مسير ميشوند، بايد با يك اراده قوي و همواره با تقويت ايمان و معارف ديني، خودشان را آماده كنند كه بتوانند با ميكروبها مقابله كنند و تحت تأثير آن عوامل سوء قرار نگيرند.
دشمنان انقلاب بدانند وقتی ما از جانمان گذشتیم دیگر هیچ راهی برای تسلط بر ما ندارند.