گفت: كروبي بعد از آنهمه وطن فروشي و قانون شكني و خيانت به امام و نظام اسلامي به مراجع تقليد اعتراض كرده است كه چرا او را گناهكار مي دانند؟!
گفتم: مگر او نبود كه در فتنه اخير با آمريكا و اسرائيل همراهي آشكار داشت؟
گفت: كي ميگه نداشت؟
گفتم: مگر همين كروبي نبود كه با منافقين و سلطنت طلب ها و بهايي ها عليه جمهوري اسلامي ايران همصدا شده بود؟
گفت: خود خودش بود.
گفتم: مگر او نبود كه ادعاي دروغ تجاوز به زندانيان را مطرح كرد؟ مگر او نبود كه روز قدس با شعار ديكته شده از سوي وزارت خارجه اسرائيل همراهي كرد، مگر...
گفت: چه عرض كنم؟! حالا طلبكار هم شده است!
گفتم: نوكري كيسه گندم ارباب را با الاغ براي آرد كردن به آسياب برد ولي قبل از آن كه نوبتش شود با اراذل و اوباش مشغول قمار شد و كيسه گندم و الاغ را باخت و ديگر روي بازگشت نداشت. ارباب كه متوجه غيبت او شده بود به سراغش رفت و ديد در گوشه اي نشسته و مشغول خوردن نان و ماست است، پرسيد گندم چه شد؟ نوكر گفت؛ سيل آمد و گندم را برد! پرسيد؛ الاغ چي؟ جواب داد گرگ حمله كرد و الاغ را خورد! پرسيد؛ افسار و پالان الاغ چي؟ آنها را كه سيل نبرده و گرگ نخورده؟ و يارو در جواب با حالتي طلبكارانه گفت؛ يعني بايد از گرسنگي مي مردم؟! آنها را فروختم و نان و ماست خريدم! ارباب كه حسابي عصباني شده بود كاسه ماست را به مغز نوكر كوبيد و نوكر در حالي كه ماست را به صورت مي ماليد گفت؛ خدا را شكر كه هم حسابم را پس دادم و هم روسفيد شدم!!